زیر گنبد کبود
یک شب از شبهای خوب خدا اوایل ماه رمضان تو میخوابی و صبح مثل بچه ادم بیدار می شوی
یه چیزی تغییر کرده
یکی از چشمهایت کمی تا قسمتی ابریست
تو که تجربه اون یکی چشمتو با همچین مضمونی داری صداشو در نمی یاری چون می دانی گرفتارت خواهد کرد
و تو اگه شروع کنی مثل توپ فوتبال از زمین بیمارستان چشم به مطب دکتر اعصاب و از ازمایشگاه به زمین ام ار ای
پاس داده خواهی شد
چونم براتون بگه که از بد روزگار و از دهن لقی ابنای روزگار غافلی چه بچه هایت بجای اینکه سرشان بکار خودشان باشد
بو میبرند و قسم و ایه که مسیر رفته را دو باره بروی که تا به امروز گرفتار ان بوده ای وتیر و ترکش های ان هنوز هست
القصه مثنوی به این خاطر مدتی تاخیر شد
و شما از دست پرت و پلاهای این وبلاگ راحت بودید
ولی خوشبحالیتون زیاد دووم نداره از ان رو که مگر نه بعضی از ادما وقتی حالشون خوب میشه پر حرف تر میشن
فرض کنید که وبلاگ نویس بی نوا هم از همان قسم ادمهاست و حالا به جبران یه مدت کم کاری یه وبلاگ جدید راه انداخته(در کنار وبلاگ قدیمی)
حالا چرایش گفته می اید
سهشنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹
یکی بود یکی نبود(ادامه)
در مسیر دویدن در زمین فوتبال گفته شده
دو باره سر و کله اضطراب و افسردگی و..... داشت پیدا می شد که اینبار هوشیاری و نشانه ها را می شناسی
و حواست هست که به این حالات ناخوش رو ندهی و از پی چاره بر ایی و دست به دامان دکتر که اون کلکی که دفعه قبل
در هجوم این امواج از تو خواسته بود انجام دهی و تو طفره رفته بودی و دارو را انتخاب کرده بودی
حالا یادت دهد
و دکتر خردمند چنین گفت
تو فرض کن اون صدایی که در مواقع رنجوری و کج خلقی به سراغت می اید و موعظه ات می کند و کلافه ات میکند
و دم بساعت سر و کله اش پیدا میشود و شماتت می کند و نق میزند که مثلا فلان کار را کردی فلانی رنجید
و بهمان حرف را نزدی بهمانی رنجید
را بصورت خانمی در نظر مجسم کن که هر روز سر یک ساعت معین با هم قرار ملاقات می گذارید
پس ایشان طبق قرارتان می ایند و سر ساعت هم میروند تا روز دیگر!
قرار شد اسم ان خانم همان موقع گذاشته شود که خانم هاویشام از اعماق ذهن خودشان را رساندند و جا خوش کردند
و اینچنین شد برای حدود دو ماه همنشین بودن با خانم هاویشام و سر کله زدن های ما وبلاگ خانم متولد شد
خدا بداد همگی برسد
باشد که مفید فایده باشد
دو باره سر و کله اضطراب و افسردگی و..... داشت پیدا می شد که اینبار هوشیاری و نشانه ها را می شناسی
و حواست هست که به این حالات ناخوش رو ندهی و از پی چاره بر ایی و دست به دامان دکتر که اون کلکی که دفعه قبل
در هجوم این امواج از تو خواسته بود انجام دهی و تو طفره رفته بودی و دارو را انتخاب کرده بودی
حالا یادت دهد
و دکتر خردمند چنین گفت
تو فرض کن اون صدایی که در مواقع رنجوری و کج خلقی به سراغت می اید و موعظه ات می کند و کلافه ات میکند
و دم بساعت سر و کله اش پیدا میشود و شماتت می کند و نق میزند که مثلا فلان کار را کردی فلانی رنجید
و بهمان حرف را نزدی بهمانی رنجید
را بصورت خانمی در نظر مجسم کن که هر روز سر یک ساعت معین با هم قرار ملاقات می گذارید
پس ایشان طبق قرارتان می ایند و سر ساعت هم میروند تا روز دیگر!
قرار شد اسم ان خانم همان موقع گذاشته شود که خانم هاویشام از اعماق ذهن خودشان را رساندند و جا خوش کردند
و اینچنین شد برای حدود دو ماه همنشین بودن با خانم هاویشام و سر کله زدن های ما وبلاگ خانم متولد شد
خدا بداد همگی برسد
باشد که مفید فایده باشد
شنبه ۲۹ اوت ۲۰۰۹
با الهام از شعر زیبای اقای حیدر بیگی به اسم نامه
عزیز من
بخاطر بسپار
تو وارث دامنهای پاک مادران این سرزمینی
وارث امیدهای چند نسل پیاپی
و ارزوهای عقیم یک ملت
به ایندگان بگو
که نسل ما دامن نیالود
پس به کفاره ان عقوبت شد
انچنانکه تاریخ در نگاهش یخ زد
و لاله ها در دشتهایش انچنان روییدند
که جا برای سوسن و نرگس هیچ نماند
به انان بگو
که نسل مادران ما هیچ به پیروزی اهن بر طلا باور نداشت
بلکه امید داشت
مهر بر طلا پیروز شود
و عشق جایگزین همه نداشته هایش بشود
به انان بگو عزیز من
بخاطر بسپار
تو وارث دامنهای پاک مادران این سرزمینی
وارث امیدهای چند نسل پیاپی
و ارزوهای عقیم یک ملت
به ایندگان بگو
که نسل ما دامن نیالود
پس به کفاره ان عقوبت شد
انچنانکه تاریخ در نگاهش یخ زد
و لاله ها در دشتهایش انچنان روییدند
که جا برای سوسن و نرگس هیچ نماند
به انان بگو
که نسل مادران ما هیچ به پیروزی اهن بر طلا باور نداشت
بلکه امید داشت
مهر بر طلا پیروز شود
و عشق جایگزین همه نداشته هایش بشود
به انان بگو عزیز من
شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹
نماز عشق حلاج
تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند
طلا طلای منحوس!
من می پندارم هر چه باطل است هر چه در مقابل حق مقاومت می کند و هر چه نمی گذارد
انسان صدای حق را با گوش دل بشنود بنوعی با طلا پیوند دارد
حلاج خود از ین ارایه ها دل بر کنده بود
با طلا بریده و به خدا پیوسته بود
از خود بی خود بود
خود را گم میکرد
خود را در او گم میکرد
و از او جز عظمتی خرد کننده
یک ابدیت بی انتها و یک وحدت پایان ناپذیر در اطراف خود نمی دید
به صورت یک فریاد بی پجواک!
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند
طلا طلای منحوس!
من می پندارم هر چه باطل است هر چه در مقابل حق مقاومت می کند و هر چه نمی گذارد
انسان صدای حق را با گوش دل بشنود بنوعی با طلا پیوند دارد
حلاج خود از ین ارایه ها دل بر کنده بود
با طلا بریده و به خدا پیوسته بود
از خود بی خود بود
خود را گم میکرد
خود را در او گم میکرد
و از او جز عظمتی خرد کننده
یک ابدیت بی انتها و یک وحدت پایان ناپذیر در اطراف خود نمی دید
به صورت یک فریاد بی پجواک!
جمعه ۲۱ اوت ۲۰۰۹
ادامه شعله طور حلاج
اولی/یک سئوال این سیری که به اعتقاد تو دنیای ما بسوی معنویت و روح دارد انرا بچه شکلی در خواهد اورد
دومی/به صورت یک دنیای تازه که انسان در ان از نظارت هر گونه حاکم و از دخالت هر گونه مزاحم فارغ می ماند
در ان صورت دنیایی که محکوم به رهایی از نیروهای شر هست چرا نمی تواند برای یک حلاج یک منادی حق و عدالت جایی داشته باشد؟
اولی/چون دنیایی که بکلی بدون نقص بدون ابلیس بدون شر باشد نمی تواند ادامه پیدا کند!
نمی توان انرا انگونه که حلاج در اندیشه داشت بصورت یک وادی طوی یک دنیای مقدس در اورد
دنیایی که ان اندازه خدایی شود دیگر مجالی برای سیر به سوی کمال ندارد
چرا که خود عین کمال است
اما دنیایی که من و تو جزیی از ان هستیم برای انکه باقی بماند باید........
دومی/باید حلاج را کنار بگذارد او را حذف کند و خود را به خلیفه های دروغ پرداز به حامد های طمع کار و بی بند و بار تسلیم کند
همین را می خواستی بگویی دوست عزیز؟
دومی/به صورت یک دنیای تازه که انسان در ان از نظارت هر گونه حاکم و از دخالت هر گونه مزاحم فارغ می ماند
در ان صورت دنیایی که محکوم به رهایی از نیروهای شر هست چرا نمی تواند برای یک حلاج یک منادی حق و عدالت جایی داشته باشد؟
اولی/چون دنیایی که بکلی بدون نقص بدون ابلیس بدون شر باشد نمی تواند ادامه پیدا کند!
نمی توان انرا انگونه که حلاج در اندیشه داشت بصورت یک وادی طوی یک دنیای مقدس در اورد
دنیایی که ان اندازه خدایی شود دیگر مجالی برای سیر به سوی کمال ندارد
چرا که خود عین کمال است
اما دنیایی که من و تو جزیی از ان هستیم برای انکه باقی بماند باید........
دومی/باید حلاج را کنار بگذارد او را حذف کند و خود را به خلیفه های دروغ پرداز به حامد های طمع کار و بی بند و بار تسلیم کند
همین را می خواستی بگویی دوست عزیز؟
از کتاب شعله طور(دکتر زرین کوب)
اولی/به عقل بیا ابن فاتک جستجوی حلاج را رها کن.خلیفه و یارانش را هم قاتل حلاج مپندار
دومی/پس قاتل حلاچ کیست؟
اولی/من و تو هم من و هم تو و هم تمام این مردم که با سکوت و بیقیدی خویش او را در مقابل ان محکمه کذایی تنها و بی پناه رها کردند
قاتل او همین دنیاست که نسبت به او بی اعتنا ماند
او را چنانکه باید جدی نگرفت همین دنیا که در ان هرگز برای امثال حلاج جایی وجود ندارد
دومی/دنیایی که در منجلاب جنون و جنایت دست و پا می زند و برای انکه بانگ مقدس یک حلاج را بشنود
هیچ وقت فرصت یا حوصله کافی ندارد
اولی/بله همین دنیایی که من و تو هم جزیی از ان هستیم
اما راستی ان حلاج بیمانند که گمشده توست اگر یک بار دیگر به این دنیا بر گردد هرگز بهتر از این با او کنار نخواهد امد
باز هم او را از خود خواهد راند
باز هم او را حذف خواهد کرد
ان اندازه صدق و اخلاص حلاج برای دنیایی که دوام خود را به دروغ و خیانت مدیون است مناسب نیست حلاج رفت بدنبالش نگرد!
حلاج یک رویا بود
سر نوشت هایی هست که نمی توان در باره انها کندو کاو کرد
باید حقیقت انها را پذیرفت و گذشت
دومی/پس قاتل حلاچ کیست؟
اولی/من و تو هم من و هم تو و هم تمام این مردم که با سکوت و بیقیدی خویش او را در مقابل ان محکمه کذایی تنها و بی پناه رها کردند
قاتل او همین دنیاست که نسبت به او بی اعتنا ماند
او را چنانکه باید جدی نگرفت همین دنیا که در ان هرگز برای امثال حلاج جایی وجود ندارد
دومی/دنیایی که در منجلاب جنون و جنایت دست و پا می زند و برای انکه بانگ مقدس یک حلاج را بشنود
هیچ وقت فرصت یا حوصله کافی ندارد
اولی/بله همین دنیایی که من و تو هم جزیی از ان هستیم
اما راستی ان حلاج بیمانند که گمشده توست اگر یک بار دیگر به این دنیا بر گردد هرگز بهتر از این با او کنار نخواهد امد
باز هم او را از خود خواهد راند
باز هم او را حذف خواهد کرد
ان اندازه صدق و اخلاص حلاج برای دنیایی که دوام خود را به دروغ و خیانت مدیون است مناسب نیست حلاج رفت بدنبالش نگرد!
حلاج یک رویا بود
سر نوشت هایی هست که نمی توان در باره انها کندو کاو کرد
باید حقیقت انها را پذیرفت و گذشت
دوشنبه ۱۷ اوت ۲۰۰۹
در تماشاخانه دنیا(فریدون مشیری)
صحنه های زشت و زیبا
در تماشاخانه دنیا
فراوان است
چهره ارای جهان
نقش افرین عشق و مرگ
صحنه ها را کارگردان است؟
عشق
هستی بخش روح کاینات
مرگ سامان ساز قانون حیات
با نسیم صبحگاهی
پرده بالا میرود
بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب
بر رخ گل بوسه های افتاب!
گردن اهو بدندان پلنگ
بازی پروانه ها
در سوسنستانی سراسر عطر و رنگ
خشم دریا موج کوبنده بلای مرگبار
نوشداروی زلال اب پای کشتزار!
لرزه ای سنگین بر اندام زمین
غارت جان هزاران نازنین
انچه قانون حیات است و دوام کاینات
ناگزیر
من سر تسلیم می ارم به پیش
انچه ویران میکند روح مرا
بی رحمی انسان به انسان است
صحنه های تیره تاریخ را هر بار
دیدگانم در نوردیدست
با بغضی گران در اشک غلتیدست
گر چه میخوانم مسیحا را کسی با میخ روی دار
کوبیدست
گر چه از دجخیم اوبی رحم تر هم دیده نا باورم دیدست
گر چه صد ها صد هزاران ادمی را
کوره های شوم انسان سوز بلعیدست
باز
حتی کشتن یک مرغ با دست بشر
در باورم اسان نگنجیدست
کشتن انسان به تیغ و تیر اسانی دگر؟
اه این نه اسان است!
دیگر این بیداد کار صحنه ارا نیست
حکم قانون حیات و کار دنیا نیست
پهنه این صحنه را زشتی چنان در خود فرو بردست
که دیگر بازی پروانه ها هم
هیچ زیبا نیست
بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب
گردن اهو به دندان پلنگ
خشم دریا زلزله
هر چه طاقت سوز اید در نظر
چهره انسان محروم از عدالت
داد خواه بیگناه
هست طاقت سوزتر
تا فرو افتادن این پرده
چشم جان من
از تماشا رویگردان است
گریان است
در تماشاخانه دنیا
فراوان است
چهره ارای جهان
نقش افرین عشق و مرگ
صحنه ها را کارگردان است؟
عشق
هستی بخش روح کاینات
مرگ سامان ساز قانون حیات
با نسیم صبحگاهی
پرده بالا میرود
بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب
بر رخ گل بوسه های افتاب!
گردن اهو بدندان پلنگ
بازی پروانه ها
در سوسنستانی سراسر عطر و رنگ
خشم دریا موج کوبنده بلای مرگبار
نوشداروی زلال اب پای کشتزار!
لرزه ای سنگین بر اندام زمین
غارت جان هزاران نازنین
انچه قانون حیات است و دوام کاینات
ناگزیر
من سر تسلیم می ارم به پیش
انچه ویران میکند روح مرا
بی رحمی انسان به انسان است
صحنه های تیره تاریخ را هر بار
دیدگانم در نوردیدست
با بغضی گران در اشک غلتیدست
گر چه میخوانم مسیحا را کسی با میخ روی دار
کوبیدست
گر چه از دجخیم اوبی رحم تر هم دیده نا باورم دیدست
گر چه صد ها صد هزاران ادمی را
کوره های شوم انسان سوز بلعیدست
باز
حتی کشتن یک مرغ با دست بشر
در باورم اسان نگنجیدست
کشتن انسان به تیغ و تیر اسانی دگر؟
اه این نه اسان است!
دیگر این بیداد کار صحنه ارا نیست
حکم قانون حیات و کار دنیا نیست
پهنه این صحنه را زشتی چنان در خود فرو بردست
که دیگر بازی پروانه ها هم
هیچ زیبا نیست
بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب
گردن اهو به دندان پلنگ
خشم دریا زلزله
هر چه طاقت سوز اید در نظر
چهره انسان محروم از عدالت
داد خواه بیگناه
هست طاقت سوزتر
تا فرو افتادن این پرده
چشم جان من
از تماشا رویگردان است
گریان است
یکشنبه ۹ اوت ۲۰۰۹
انتظار
به انتظار که باشم؟
در انتظار چه باشم؟
به انتظار قدمهای زاده زهرا
در انتظار سپیده که او بتاراند
هجوم انبوه ظلمت شب را
به انتظار که بنشینم
در انتظار که بر خیزم
به انتظار شفق
در انتظار امید
در انتظار چه باشم؟
به انتظار قدمهای زاده زهرا
در انتظار سپیده که او بتاراند
هجوم انبوه ظلمت شب را
به انتظار که بنشینم
در انتظار که بر خیزم
به انتظار شفق
در انتظار امید
دلم میخواست
دلم میخواست دنیا جور دیگر بود
رنگ دیگر طعم بهتر داشت
طعم البالو و یا گیلاس
بوی شیرین داشت
بوی صدها اطلسی با یاس
چه میشد گر زمین اینروزها با ما کمی با حوصله تر بود؟
چه میشد گر ز سقف اسمان کمتر بلا میریخت؟
دلم میخواست در این روزها جارو کنم دلهای ناپاک و فرو شویم من این نامردمی هارا
تسلا باشم ومرهم
من این دلهای شیدا را
دلم میخواست آش مهر و شادی
عشق و صفا و بردباری
بار بگذارم
وز انگه بعد پختن
کاسه ای بهر همه همسایگان دور و نزدیکم برم وانگه
زن همسایه خواهد گفت این اآش از کدامین خانه است ایا/؟
و مرد او که خواهد گفت
در شبهای ظلمت سوز اون وقتا
صدای کوته اله و اکبر را توبشنیدی ازین خانه
دلم میخواست دق الباب میکردند
و می گفتند
شرارت رخت بر بسته برون ایید
سر از روزن فراز ارید
اینک جویبار شادمانی در خیابانها براه افتاده دیگر بار
اینک فصل در جا ماندن ما نیست
برون ایید و رقص دایم ذرات را در اآسمان بینید
همه درهای محبس وا شده و ان پرستوهای عاشق اینک اآزادند
نه پنداری درفشی داغ و نیرنگ و فریبی بوده است در کار
معاذاله
دلم می خواست منهم با قلم مویی
نگاه مردمان سخت دل را رنگ آبی میزدم یک دم
و می گفتم
همین دم را غنیمت دان
که از فردای خود اگه تواند بود؟
همین دم را غنیمت دان
رنگ دیگر طعم بهتر داشت
طعم البالو و یا گیلاس
بوی شیرین داشت
بوی صدها اطلسی با یاس
چه میشد گر زمین اینروزها با ما کمی با حوصله تر بود؟
چه میشد گر ز سقف اسمان کمتر بلا میریخت؟
دلم میخواست در این روزها جارو کنم دلهای ناپاک و فرو شویم من این نامردمی هارا
تسلا باشم ومرهم
من این دلهای شیدا را
دلم میخواست آش مهر و شادی
عشق و صفا و بردباری
بار بگذارم
وز انگه بعد پختن
کاسه ای بهر همه همسایگان دور و نزدیکم برم وانگه
زن همسایه خواهد گفت این اآش از کدامین خانه است ایا/؟
و مرد او که خواهد گفت
در شبهای ظلمت سوز اون وقتا
صدای کوته اله و اکبر را توبشنیدی ازین خانه
دلم میخواست دق الباب میکردند
و می گفتند
شرارت رخت بر بسته برون ایید
سر از روزن فراز ارید
اینک جویبار شادمانی در خیابانها براه افتاده دیگر بار
اینک فصل در جا ماندن ما نیست
برون ایید و رقص دایم ذرات را در اآسمان بینید
همه درهای محبس وا شده و ان پرستوهای عاشق اینک اآزادند
نه پنداری درفشی داغ و نیرنگ و فریبی بوده است در کار
معاذاله
دلم می خواست منهم با قلم مویی
نگاه مردمان سخت دل را رنگ آبی میزدم یک دم
و می گفتم
همین دم را غنیمت دان
که از فردای خود اگه تواند بود؟
همین دم را غنیمت دان
شهامت
ادامه قبلی
زمانی که ما با وصعیت بسیار دشواری روبرو هستیم دو راه در پیش داریم
یا ازرده و ناراحت شویم و سعی کنیم کسی یا چیزی را بیابیم و تقصیر ها را بگردنش بیندازیم
یا می توانیم با این چالش مواجه شده و رشد کنیم
گل زرد کوچولوی وحشی بیرون امده از لای تخته سنگهای عظیم کوهستان را بخاطر بیاوریم
او راه را نشان میدهد
بذر میتوانست هزاران سال زنده بماند اما جوانه با خطرات بسیار روبروست
جوانه بحکم فطرتش یسمت ناشناخته رهسپار میشود
بسمت خورشید بسمت منبع نور
او نمی داند کجا می رود و چرا؟
اما بذر رویایی در سر دارد پس حرکت می کند
راه انسان نیز اینگونه است
دشوار و پر مخاطره
شهامت بسیار لازمست
زمانی که ما با وصعیت بسیار دشواری روبرو هستیم دو راه در پیش داریم
یا ازرده و ناراحت شویم و سعی کنیم کسی یا چیزی را بیابیم و تقصیر ها را بگردنش بیندازیم
یا می توانیم با این چالش مواجه شده و رشد کنیم
گل زرد کوچولوی وحشی بیرون امده از لای تخته سنگهای عظیم کوهستان را بخاطر بیاوریم
او راه را نشان میدهد
بذر میتوانست هزاران سال زنده بماند اما جوانه با خطرات بسیار روبروست
جوانه بحکم فطرتش یسمت ناشناخته رهسپار میشود
بسمت خورشید بسمت منبع نور
او نمی داند کجا می رود و چرا؟
اما بذر رویایی در سر دارد پس حرکت می کند
راه انسان نیز اینگونه است
دشوار و پر مخاطره
شهامت بسیار لازمست
zen.tarot
در کتاب بالایی شهامت یه بذر رو دراین میدو نه که
بذر نمی داند قرار است چه اتفاقی بیفتد.بذر هرگز گل را نمی شناخته است.بذر حتی نمی تواند بداند که از این توان بالقوه برخوردار است
که به گلی زیبا تبدیل شود.
سفر طولانیست جاده ناشناخته است و هیچ چیز نمی تواند تضمین شده باشد.
در سفر هزارو یک خطر هست دام های بیشمار در راه است و بذر در جای امنیست او در درون پوسته ای سخت پنهان شده است
اما بذر تلاش میکند پوسته سخت را که پناه گاه امن اوست می شکند و حرکت اغاز می شود
نبرد اغاز میشود
نبرد با خاک نبرد با سنگ ها با صخره ها
و حالا جوانه بسیار بسیار نرم است و مخاطرات بیشمار
ادامه دارد
بذر نمی داند قرار است چه اتفاقی بیفتد.بذر هرگز گل را نمی شناخته است.بذر حتی نمی تواند بداند که از این توان بالقوه برخوردار است
که به گلی زیبا تبدیل شود.
سفر طولانیست جاده ناشناخته است و هیچ چیز نمی تواند تضمین شده باشد.
در سفر هزارو یک خطر هست دام های بیشمار در راه است و بذر در جای امنیست او در درون پوسته ای سخت پنهان شده است
اما بذر تلاش میکند پوسته سخت را که پناه گاه امن اوست می شکند و حرکت اغاز می شود
نبرد اغاز میشود
نبرد با خاک نبرد با سنگ ها با صخره ها
و حالا جوانه بسیار بسیار نرم است و مخاطرات بیشمار
ادامه دارد
جمعه ۷ اوت ۲۰۰۹
مومن به قدرت
سار از درخت پرید
اش سرد شد
مهر از مرامشان رفت
قلبشان سرد شد
عشق را کافر شدند
نفرت مرامشان شد
به قدرت مومن شدند
مهربانی از درخت پرید
آش ثروت در دیگ قدرت
در مطبخ بزرگ حماقت
میجوشد
ولی روز به روز
از طیف های مختلفی که انرا هم میزدند کاسته میشود
معلوم است که باد موافق را از سمتی دیگر یافته اند
مواظب احزاب باد باید بود
اش سرد شد
مهر از مرامشان رفت
قلبشان سرد شد
عشق را کافر شدند
نفرت مرامشان شد
به قدرت مومن شدند
مهربانی از درخت پرید
آش ثروت در دیگ قدرت
در مطبخ بزرگ حماقت
میجوشد
ولی روز به روز
از طیف های مختلفی که انرا هم میزدند کاسته میشود
معلوم است که باد موافق را از سمتی دیگر یافته اند
مواظب احزاب باد باید بود
پنجشنبه ۶ اوت ۲۰۰۹
یه عالمه غم
در سلول عزلت و تنهایی
در پس دیوارهای دروغ
ودر پناه دیوار بلند حاشا
در پس هزاران سال تجربه
تجربیاتی گرانقدر
از هیتلر و موسلینی و چنگیز
خدایا چنگیز نه
که او تیغ رویارو میزد
ابن ملجم و شمر هم نه
که انها طفلان معصومی بودند
در این زمان سبع
این را رهگذر فضولی سر یه چار راه گفت و زود رفت(با اجازه شاملو)
می باید همان اول
خیلی زودتر از اینها
ان توپولوی شاد
نامه اعمالش را سرود خوان
در سیما میگفت
قبل از اینکه
یه عالمه غم تو چشای شادش خونه کنه
(حالا کیه که اینا روباور کنه؟)
این را چند رهگذر دیگه سر یه پیچ تند گفتن و
محکم سر جاشون وایستادن
در پس دیوارهای دروغ
ودر پناه دیوار بلند حاشا
در پس هزاران سال تجربه
تجربیاتی گرانقدر
از هیتلر و موسلینی و چنگیز
خدایا چنگیز نه
که او تیغ رویارو میزد
ابن ملجم و شمر هم نه
که انها طفلان معصومی بودند
در این زمان سبع
این را رهگذر فضولی سر یه چار راه گفت و زود رفت(با اجازه شاملو)
می باید همان اول
خیلی زودتر از اینها
ان توپولوی شاد
نامه اعمالش را سرود خوان
در سیما میگفت
قبل از اینکه
یه عالمه غم تو چشای شادش خونه کنه
(حالا کیه که اینا روباور کنه؟)
این را چند رهگذر دیگه سر یه پیچ تند گفتن و
محکم سر جاشون وایستادن
دوشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
از کتاب تربیت اسلامی(حائری شیرازی)
قلب و عقل انسان که راکب انسانیت اوست
زندانی می شود
مقتول می شود
محدود می شود
اما خائن نمی شود
طالب دنیا نمی شود
مردان حق چگو نه اند؟
ان ها را میتوان کشت
میتوان زندانی کرد
میتوان بند بندشان از هم جدا کرد
اما نمیشود ان ها را خرید
مثل انبیا که کشته شدنی هستند
اما خریده شدنی نه
این فطرت انسان است قلب عقل و نور اوست
چراغ را میتوان خاموش کرد
و برقش را قطع کرد
اما او نمی تواند پخش کننده تاریکی باشد
فقط میتوان رویش را پوشاند که روشنایی اش پخش نشود
در وجود انسان چنین نوری هست
(وبلاگ نویس برای چلچراغ های در بندمان شب و روز دعا می کند)
و ارزو دارد که اگر ذره ای نور خدایی در وجود زندانبان باقیست
بخود اید
قبل از اینکه دست خدا از استین مردم بدر اید
ان روز دور باد
زندانی می شود
مقتول می شود
محدود می شود
اما خائن نمی شود
طالب دنیا نمی شود
مردان حق چگو نه اند؟
ان ها را میتوان کشت
میتوان زندانی کرد
میتوان بند بندشان از هم جدا کرد
اما نمیشود ان ها را خرید
مثل انبیا که کشته شدنی هستند
اما خریده شدنی نه
این فطرت انسان است قلب عقل و نور اوست
چراغ را میتوان خاموش کرد
و برقش را قطع کرد
اما او نمی تواند پخش کننده تاریکی باشد
فقط میتوان رویش را پوشاند که روشنایی اش پخش نشود
در وجود انسان چنین نوری هست
(وبلاگ نویس برای چلچراغ های در بندمان شب و روز دعا می کند)
و ارزو دارد که اگر ذره ای نور خدایی در وجود زندانبان باقیست
بخود اید
قبل از اینکه دست خدا از استین مردم بدر اید
ان روز دور باد
سهشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
علی
علی ان بحر امید و رجا
ان کاروان سالار عشق و عاطفه
کاو خوب میدانست
حال مردمان خوار و کوچک را
مردمانی سفله و کودن
خون دلها خورد او از شمر زی الجوشن
و از اعقاب و اسلافش
اینک اما
خون دل خوردن
از این دزدان ارا
ازین دولت نمایان
کین چنین گشتند مست قدرت و مقهور ثروت
پول نفت بی زبان امروز با خود میبرد
ان یاوه گویان را بچاهی ویل
این نامردمان پست و کوچک
کینچنین ارای مردم را بیغما برده اند
حال
داستان را واجگونه میسرایند
علی
مرد نجیب و مهربان
ای مرد رزم و مهربانی توامان
واگو چگونه ما رها گردیم
و جیب خود رها سازیم
ازین اشرار خون ریز ...
وزین ناپاک دلها
تو دمی رحمت نما بر ما
علی
ای مرد مردان
نگاهی کن که این امت
چگونه خون داغش سرخ کرده
قیر داغ شهر تهران را
ان کاروان سالار عشق و عاطفه
کاو خوب میدانست
حال مردمان خوار و کوچک را
مردمانی سفله و کودن
خون دلها خورد او از شمر زی الجوشن
و از اعقاب و اسلافش
اینک اما
خون دل خوردن
از این دزدان ارا
ازین دولت نمایان
کین چنین گشتند مست قدرت و مقهور ثروت
پول نفت بی زبان امروز با خود میبرد
ان یاوه گویان را بچاهی ویل
این نامردمان پست و کوچک
کینچنین ارای مردم را بیغما برده اند
حال
داستان را واجگونه میسرایند
علی
مرد نجیب و مهربان
ای مرد رزم و مهربانی توامان
واگو چگونه ما رها گردیم
و جیب خود رها سازیم
ازین اشرار خون ریز ...
وزین ناپاک دلها
تو دمی رحمت نما بر ما
علی
ای مرد مردان
نگاهی کن که این امت
چگونه خون داغش سرخ کرده
قیر داغ شهر تهران را
شنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
از کتاب تربیت اسلامی(نقل بمضمون)
نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کان یحذرون
(فرعون جلوه زور و هامان نقشه کشی و تزویر)
قرار ما اینست که بر فرعون و هامان و لشگریان فرعون و هامان
همان رود که بر کلیه ستمگران تاریخ رفته است
هامان عقل منفصل فرعون تست
هامان درس می دهد فرعون اجرا میکند
هامان نمونه یک متخصص کامل است
که تخصص او برای شیعه شیعه کردن مردم
یا لقمه لقمه کردن مردم است
از هامان بترس
و بر خلق و خوی فرعونی بشور
چه انها تو را گوسفند لب تیغ می خواهند
که گفته اند
شنیدم گوسفندی را بزرگی/رهانید از دهان و چنگ گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید/روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی/چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی
(فرعون جلوه زور و هامان نقشه کشی و تزویر)
قرار ما اینست که بر فرعون و هامان و لشگریان فرعون و هامان
همان رود که بر کلیه ستمگران تاریخ رفته است
هامان عقل منفصل فرعون تست
هامان درس می دهد فرعون اجرا میکند
هامان نمونه یک متخصص کامل است
که تخصص او برای شیعه شیعه کردن مردم
یا لقمه لقمه کردن مردم است
از هامان بترس
و بر خلق و خوی فرعونی بشور
چه انها تو را گوسفند لب تیغ می خواهند
که گفته اند
شنیدم گوسفندی را بزرگی/رهانید از دهان و چنگ گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید/روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی/چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی
رضای مردم
هر چند که رای را تو خود ساخته ای
باران بلا بر سر ما ریخته ای
چون در طلب رضای مردم ایی
جز نفرت خشم تو ز مردم نایی!
باران بلا بر سر ما ریخته ای
چون در طلب رضای مردم ایی
جز نفرت خشم تو ز مردم نایی!
سعدی در هزاران سال پیش
ریاست بدست کسانی خطاست که از دستشان دست ها بر دعاست
زاهد که درم گرفت و دینار رو زاهد دیگری بدست ار!
زاهد که درم گرفت و دینار رو زاهد دیگری بدست ار!
دریغا
دریغا قدر این مردم ندانستی
دریغا قدر این شوق و شعور
مردمان
این دیار سرد گشته زاتش نیرنگ و افسون را ندانستی
دریغا زندگی را در سیاهی در فریب خلق
در اوارگی و بز دلی
در حمق و در کوته دلی
تو جستجو کردی
دریغا قدر رای مردمان را تو ندانستی
دریغا قدر این شوق و شعور
مردمان
این دیار سرد گشته زاتش نیرنگ و افسون را ندانستی
دریغا زندگی را در سیاهی در فریب خلق
در اوارگی و بز دلی
در حمق و در کوته دلی
تو جستجو کردی
دریغا قدر رای مردمان را تو ندانستی
رویش لاله ها
الله و اکبر را این شب ها چه غمگین میخوانی
از پس پشت پنجره ات
تو که در سی سال پیش انچنان شادمانه و با قدرت بر باlم بانگ میزدی
حالا چه شده؟
نمی توانی در پشت پیری پنهان شوی
باید به جبران ان خطا
صدایت را واضح تر
گام هایت را استوارتر
و قامتت را بر افراشته داری
دجخیم پالان عوض کرده است
ولی تواو را از پس این سالها خوب می شناسی
قداره و رولور و چماق
حربه های کهنه شده ایست
حالا با سیمایشان تحمیق می کنند
و با مهر و تسبیح و سجاده راه می بندند
گلهای نیلوفرمان در مانداب این زمانه
اسفالت خیابان ها را رنگین کرده است
و گل های لاله اینبار نه در جبهه و در جنگ با صدامیان
که بر روی قیر های داغ تهران خواهد رویید
از پس پشت پنجره ات
تو که در سی سال پیش انچنان شادمانه و با قدرت بر باlم بانگ میزدی
حالا چه شده؟
نمی توانی در پشت پیری پنهان شوی
باید به جبران ان خطا
صدایت را واضح تر
گام هایت را استوارتر
و قامتت را بر افراشته داری
دجخیم پالان عوض کرده است
ولی تواو را از پس این سالها خوب می شناسی
قداره و رولور و چماق
حربه های کهنه شده ایست
حالا با سیمایشان تحمیق می کنند
و با مهر و تسبیح و سجاده راه می بندند
گلهای نیلوفرمان در مانداب این زمانه
اسفالت خیابان ها را رنگین کرده است
و گل های لاله اینبار نه در جبهه و در جنگ با صدامیان
که بر روی قیر های داغ تهران خواهد رویید
جمعه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹
روح یک ملت
اینک روح یک ملت است که به درد امده است
اینک زخمی ناسور دهان گشوده است
اینک امواج ناپیدای امید در فضایی تهی سر بر اورده است
اینک بلطف ریا و دروغ پرده های حجب یکی یکی دریده میشوند
و پس از اینهمه چه خواهد ماند؟
پس از اینهمه درد
ایا زایمانی طبیعی خواهد داشت این مادر؟
یا با سزارینی سریع بچه و جفتش و شاید مادرش
دو باره به تاراج خواهند رفت؟
تارهای عنکبوت چنان سخت بر دست و پای این ملت ستمدیده
تنیده شده است که
مجبور است با دست و پا زدنی سخت شگفت
از پیله ان بدر اید
در این روزگار که فواره ظلم بنهایت رسیده است
واجگونی ان حتمی است
حالا به چله ای یا به چله هایی
همچنان که در 30 سال پیش چنان شد
از لای و لجن این مرداب
گلهای نیلوفر ابی
در ابهای این سرزمین خواهند شکفت
و ملتی نجیب نفس تازه خواهند کرد
این گلهای تازه شکفته
خبر را از نسل قبل شنیده است
کمی تحمل باید
و تدبیر
اینک زخمی ناسور دهان گشوده است
اینک امواج ناپیدای امید در فضایی تهی سر بر اورده است
اینک بلطف ریا و دروغ پرده های حجب یکی یکی دریده میشوند
و پس از اینهمه چه خواهد ماند؟
پس از اینهمه درد
ایا زایمانی طبیعی خواهد داشت این مادر؟
یا با سزارینی سریع بچه و جفتش و شاید مادرش
دو باره به تاراج خواهند رفت؟
تارهای عنکبوت چنان سخت بر دست و پای این ملت ستمدیده
تنیده شده است که
مجبور است با دست و پا زدنی سخت شگفت
از پیله ان بدر اید
در این روزگار که فواره ظلم بنهایت رسیده است
واجگونی ان حتمی است
حالا به چله ای یا به چله هایی
همچنان که در 30 سال پیش چنان شد
از لای و لجن این مرداب
گلهای نیلوفر ابی
در ابهای این سرزمین خواهند شکفت
و ملتی نجیب نفس تازه خواهند کرد
این گلهای تازه شکفته
خبر را از نسل قبل شنیده است
کمی تحمل باید
و تدبیر
پنجشنبه ۱۱ ژوئن ۲۰۰۹
قطره ای از اقیانوس انقلاب
دیروز در متینگ انتخاباتی خاتمی بودم
اوه
چه شور و هیجانی
یاد راه پیمایی های قبل از انقلاب افتادم
البته در حد قطره ای از اقیانوس
ان روزها ما مثل همین جوان های دیروزی
با شور و شوقی
و با اخلاصی و با اشتیاقی باشکوه تر
خیابان ها را در می نوردیدیم
دیروز نیز چیزی در هوا بود
در نم نم باران و در نگاه جوانها
که ان روزهارا بیادم اورد
خدا کمکشان کند
و از نسل ما عاقلانه تر عمل کنند
راه درازی در پیش داریم
شاید اینبار قرار است
سبزی درختان پر شکوفه
سبزی علف های باران خورده
سبزی دریاهای ابری و طوفانی
سبزی دلهای تازه روییده از امید یک ملت
و سبزی شالی از جنس حریر
بدادمان برسد
خدا را چه دیدی
شاید اینهمه سبزی توانست
بر اسکناس های پشت سبز فایق اید
ولو از جنس سنگ پای قزوین باشد!ان ان چرکهای کف دست اسکناس ها
دعای خیر ما نسل اولی ها بدرقه راهتان
فرزندانم
ما که ارزو بدل ماندیم
شاید شما بتوانید این همه پلشتی و دروغ را از این سرزمین کهن بزدایید
پس فعلا مراقب سبزه های کنار جو باشیم
چه انها هنر مندند
و رسم عاشقی را میدانند
ولی رسم ریا و دغلبازی را نه
کمکشان خواهیم کرد
اوه
چه شور و هیجانی
یاد راه پیمایی های قبل از انقلاب افتادم
البته در حد قطره ای از اقیانوس
ان روزها ما مثل همین جوان های دیروزی
با شور و شوقی
و با اخلاصی و با اشتیاقی باشکوه تر
خیابان ها را در می نوردیدیم
دیروز نیز چیزی در هوا بود
در نم نم باران و در نگاه جوانها
که ان روزهارا بیادم اورد
خدا کمکشان کند
و از نسل ما عاقلانه تر عمل کنند
راه درازی در پیش داریم
شاید اینبار قرار است
سبزی درختان پر شکوفه
سبزی علف های باران خورده
سبزی دریاهای ابری و طوفانی
سبزی دلهای تازه روییده از امید یک ملت
و سبزی شالی از جنس حریر
بدادمان برسد
خدا را چه دیدی
شاید اینهمه سبزی توانست
بر اسکناس های پشت سبز فایق اید
ولو از جنس سنگ پای قزوین باشد!ان ان چرکهای کف دست اسکناس ها
دعای خیر ما نسل اولی ها بدرقه راهتان
فرزندانم
ما که ارزو بدل ماندیم
شاید شما بتوانید این همه پلشتی و دروغ را از این سرزمین کهن بزدایید
پس فعلا مراقب سبزه های کنار جو باشیم
چه انها هنر مندند
و رسم عاشقی را میدانند
ولی رسم ریا و دغلبازی را نه
کمکشان خواهیم کرد
پنجشنبه ۴ ژوئن ۲۰۰۹
هم زبانی نیست
هم زبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشت بار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ازار خویش
(مامانت هم که برگ چغندره دیگه)
راز این اندوه وحشت بار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ازار خویش
(مامانت هم که برگ چغندره دیگه)
اصل اس ام اس های صبایی
ان من دیوانه عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دی واره ها میکوفت
روزنی را جستجو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دی واره ها میکوفت
روزنی را جستجو میکرد
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
سهشنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۹
ان من دیوانه تو!
ان من دیوانه تو
ان من دیوانه من
ان من دیوانه او
مرغ باغ ملکوت است
که در پشت قفس حبس شدست
اگرش هر روزی
اب و نانش بدهی
اندکی عشق نثارش بکنی
بحریمش تو تجاوز نکنی
تو بحرف دل خود گوش کنی
اندک اندک دلت ارام شود
بشود مرغ غزل خوان
اندک اندک دل تو شاد شود
فرزندم
ان من دیوانه من
ان من دیوانه او
مرغ باغ ملکوت است
که در پشت قفس حبس شدست
اگرش هر روزی
اب و نانش بدهی
اندکی عشق نثارش بکنی
بحریمش تو تجاوز نکنی
تو بحرف دل خود گوش کنی
اندک اندک دلت ارام شود
بشود مرغ غزل خوان
اندک اندک دل تو شاد شود
فرزندم
راز اندوه تو ای باد صبا
راز ان اندوه تو
شاید ز جنسی دیگر است
راز اندوه جدا افتاد ن انسان از او
راز دور افتادن از عشقی حقیقی
بر خدای مهربان
راز ان اندوه را بر گویمت جان دلم
در وقت دگر
همزبانی گر تو میجویی و کم یابی
جنس مرغوبش ز جنس مادر است!
شاید ز جنسی دیگر است
راز اندوه جدا افتاد ن انسان از او
راز دور افتادن از عشقی حقیقی
بر خدای مهربان
راز ان اندوه را بر گویمت جان دلم
در وقت دگر
همزبانی گر تو میجویی و کم یابی
جنس مرغوبش ز جنس مادر است!
یه اس ام اس دیگه
کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت
اندکی بهتر نوشت
کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را
گونه ای دیگر نوشت
اندکی بهتر نوشت
کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را
گونه ای دیگر نوشت
خدا
در نور ماه و در برکه ای کهن
متصور است
در تموج اب
در پرواز پروانه ها و دربوی محبوبه شب
متصور است
در عطر یادها
در ته اقیانوس ها و در مرجان های عمق اب
متصور است
در عمق هستی
در رقص دائمی ذرات
متصور است
در خلائ کوانتیک
متصور است
در تموج اب
در پرواز پروانه ها و دربوی محبوبه شب
متصور است
در عطر یادها
در ته اقیانوس ها و در مرجان های عمق اب
متصور است
در عمق هستی
در رقص دائمی ذرات
متصور است
در خلائ کوانتیک
روزی که مادرها شاعر می شوند
و ان چگونه روزیست؟
روزیست پر از ترس
روزیست پر از غصه
و نیایش بدرگاه خدا
که نکند فرزندش تصمیمی عجولانه بگیرد
قلم بکناری افتاده در طی سالیان
بروی کاغذ می رود
و نصایح مادرانه از طریق قلم
به دلبندش می رسد
و از ان روز ببعد است که
قلم بیکار نمی نشیند
خوب نوشتن را فرع و فقط نوشتن
احوال دل خود را نوشتن
اصل می داند
و چیز غریبی در این میانه اتفاق می افتد
از طریق همین نوشتن که ابتدا از سر بی کسی و اضطرار بود
نوشتنی که گاه اهنگین و گاه بی اهنگ و عجولانه است
و یکریز
ادمی نو متولد میشود
با ایده هایی نو و با منشی نو
و اگر بخودش فرصت می داد
شاید
شاعری نو
شاید
روزیست پر از ترس
روزیست پر از غصه
و نیایش بدرگاه خدا
که نکند فرزندش تصمیمی عجولانه بگیرد
قلم بکناری افتاده در طی سالیان
بروی کاغذ می رود
و نصایح مادرانه از طریق قلم
به دلبندش می رسد
و از ان روز ببعد است که
قلم بیکار نمی نشیند
خوب نوشتن را فرع و فقط نوشتن
احوال دل خود را نوشتن
اصل می داند
و چیز غریبی در این میانه اتفاق می افتد
از طریق همین نوشتن که ابتدا از سر بی کسی و اضطرار بود
نوشتنی که گاه اهنگین و گاه بی اهنگ و عجولانه است
و یکریز
ادمی نو متولد میشود
با ایده هایی نو و با منشی نو
و اگر بخودش فرصت می داد
شاید
شاعری نو
شاید
جمعه ۲۲ مهٔ ۲۰۰۹
ایام هفته
شنبه ها////کلاس موسیقی سنتور
یک شنبه ها///کلینیک/یوگا
دو شنبه ها///برق انداختن خانه
سه شنبه ها///کلینیک وجلسه کتاب خوانی
چهار شنبه ها///یوگا /کلاس طراحی(هنوز شروع نشده)ولی کلی طرح من در اوردی کشیدم
که شاید روزی بعنوان سوپر پست مدرن مد شود
چون بعضی هاش رو خودمم نمی فهمم چیه
پنج شنبه ها///کلاس خلاقیت(تازه شروع شده)
جمعه ها ///کوه(هنوز نرفتم)
ولی با گل گشت شروع کردیم که فوق العاده بود در دره چهچهه
در دشت شقایق
30 سال کلاس رفتن این چیزارم داره
به کلاس عادت میکنیم
و روز های جمعه را هم با کله میرویم
یک شنبه ها///کلینیک/یوگا
دو شنبه ها///برق انداختن خانه
سه شنبه ها///کلینیک وجلسه کتاب خوانی
چهار شنبه ها///یوگا /کلاس طراحی(هنوز شروع نشده)ولی کلی طرح من در اوردی کشیدم
که شاید روزی بعنوان سوپر پست مدرن مد شود
چون بعضی هاش رو خودمم نمی فهمم چیه
پنج شنبه ها///کلاس خلاقیت(تازه شروع شده)
جمعه ها ///کوه(هنوز نرفتم)
ولی با گل گشت شروع کردیم که فوق العاده بود در دره چهچهه
در دشت شقایق
30 سال کلاس رفتن این چیزارم داره
به کلاس عادت میکنیم
و روز های جمعه را هم با کله میرویم
ادامه
زیباست اگر که پرده یکسو بزنیم
در پنجره بهار اردو بزنیم
چون باغ پر از ترانه پیچک هاست
شیپور غزل به یاد شب بو بزنیم
دیروز اگر ز دستمان فرصت رفت
امروز به پای دوست زانو بزنیم
در پنجره بهار اردو بزنیم
چون باغ پر از ترانه پیچک هاست
شیپور غزل به یاد شب بو بزنیم
دیروز اگر ز دستمان فرصت رفت
امروز به پای دوست زانو بزنیم
الهی نامه ناهید
الهی هر دمت باشد بهاران
دلت باشد شکوه سبزه زاران
فلک در زیر پایت جای گیرد
بود شب های عشقت نور باران
دلت باشد شکوه سبزه زاران
فلک در زیر پایت جای گیرد
بود شب های عشقت نور باران
ایضا اسام اس ناهید
بسا رخنه که اصل محکمی هاست
بسا اندوه که در او محکمی هاست
بسا قفلی که بندش نا پدید است
چو وا بینی نه بند است ان کلید است
خرد مند ان بود که در همه حال
گهی با گل نشیند گاه با خار
بسا اندوه که در او محکمی هاست
بسا قفلی که بندش نا پدید است
چو وا بینی نه بند است ان کلید است
خرد مند ان بود که در همه حال
گهی با گل نشیند گاه با خار
اس ام اسهای ناهید
ادم ها چهار دسته اند
کسانی که وقتی هستند هستند و وقتی نیستند نیستند
کسانی که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هستند
کسانی که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هم نیستند
کسانی که وقتی نیستند هستند و وقتی هستند هم هستند
کسانی که وقتی هستند هستند و وقتی نیستند نیستند
کسانی که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هستند
کسانی که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هم نیستند
کسانی که وقتی نیستند هستند و وقتی هستند هم هستند
دنباله اس ام ها
گفتم دنیا را توصیف کن
گفت دنیا چو
حباب است بروی اب
ان هم ابی چو سراب
ان هم سرابی در خواب
ان هم خواب مستانه خراب
گفت دنیا چو
حباب است بروی اب
ان هم ابی چو سراب
ان هم سرابی در خواب
ان هم خواب مستانه خراب
پنجشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۰۹
عشقولانه های اس ام اسی
اس ام اس های زیبای دوست و دختری که یکبار همش دیدمش
ستاره ای بنام ناهید
lمن در سرزمینی
زندگی می کنم که در ان
دویدن سهم کسانیست که نمی رسند
و رسیدن سهم کسانیست
که نمی دوند
ستاره ای بنام ناهید
lمن در سرزمینی
زندگی می کنم که در ان
دویدن سهم کسانیست که نمی رسند
و رسیدن سهم کسانیست
که نمی دوند
با یاد نادر نادر پور
به جستجوی که بر خیزم؟
در انتظار که بنشینم؟
در انتظار سحر؟
ولی سحر که شده
این را خروس گفت
تو نشنیدی
همان دمی که قناری
نماز خواند
همان دمی که شمیم
بروی گل خندید
همان دمی که شقایق شکفت
همان دمی که مهر و محبت
به حجله می رفتند
سحر شکفت
در انتظار که بنشینم؟
در انتظار سحر؟
ولی سحر که شده
این را خروس گفت
تو نشنیدی
همان دمی که قناری
نماز خواند
همان دمی که شمیم
بروی گل خندید
همان دمی که شقایق شکفت
همان دمی که مهر و محبت
به حجله می رفتند
سحر شکفت
یه شب مهتاب
تو یه دهی بود
انگاری مهتاب
افتاده بودش
رو خرمن اب
ماه بازیگوش
هی تکون میخورد
ماهیا تو اب بازی میکردن
پشت سر ماه
قایم می شدن
قایم موشک بازی
اونم توی اب
یه شب مهتاب
ماه میاد تو اب
منو میبره با خودش تو اب(با اجازه فرهاد)
انگاری مهتاب
افتاده بودش
رو خرمن اب
ماه بازیگوش
هی تکون میخورد
ماهیا تو اب بازی میکردن
پشت سر ماه
قایم می شدن
قایم موشک بازی
اونم توی اب
یه شب مهتاب
ماه میاد تو اب
منو میبره با خودش تو اب(با اجازه فرهاد)
شبی از شبها
من شبی باز از ان کوچه گذشتم(با اجازه فریدون!)
دل من تنگ شد از بهر نگاهت
در سکوت ان شب
یاد تو باز بدادم برسید
خش خش برگ بزیر پاها
هوهوی باد توی گلبرگا
نغمه ای دور از پنجره ای
و نسیمی که برایم اورد
اشک حرمان
همراه با شکر و سپاس
که دگر باره گذشتی
تو از ان کوچه
و در یادت بود
انهمه خاطره
و یاد عزیز
دل من تنگ شد از بهر نگاهت
در سکوت ان شب
یاد تو باز بدادم برسید
خش خش برگ بزیر پاها
هوهوی باد توی گلبرگا
نغمه ای دور از پنجره ای
و نسیمی که برایم اورد
اشک حرمان
همراه با شکر و سپاس
که دگر باره گذشتی
تو از ان کوچه
و در یادت بود
انهمه خاطره
و یاد عزیز
افسانه افرینش
در زمانهای دور دخترکی بود جسور
بی پروا و ماجراجو در قلبش
خجالتی و بی خاصیت در ظاهرش
دخترک ما اومد و اومد
با سر انداخت خودشو تو چاه
جلو پاشو نگاه نمی کرد
افقهای دور در نظرش بود
فرو رفت
روز بروز فرو تر
فرشته های همراهش در اخرای عمرش
وقتی دیدن پشیمون شده
سرش به سنگ زمونه بد جوری خورده
بالاش کشیدن
حالا اون بی خاصیت میخواد
راه های نرفته رو بدوه
و کارهای نکرده رو بکنه
ولی ماشین جسمش بدرد اوراقیامی خوره
و همراهیش نمی کنه
از خودش ادا در میاره
ای داد بی داد
بی پروا و ماجراجو در قلبش
خجالتی و بی خاصیت در ظاهرش
دخترک ما اومد و اومد
با سر انداخت خودشو تو چاه
جلو پاشو نگاه نمی کرد
افقهای دور در نظرش بود
فرو رفت
روز بروز فرو تر
فرشته های همراهش در اخرای عمرش
وقتی دیدن پشیمون شده
سرش به سنگ زمونه بد جوری خورده
بالاش کشیدن
حالا اون بی خاصیت میخواد
راه های نرفته رو بدوه
و کارهای نکرده رو بکنه
ولی ماشین جسمش بدرد اوراقیامی خوره
و همراهیش نمی کنه
از خودش ادا در میاره
ای داد بی داد
نمازی بهر او
گر غذایی بپزم
تخم مرغیست به اشکالی چند
گر دوایی بخورم
قرص خوابیست
که بینم یک چند
خواب هایی از جنس حریر
گر نمازی خوانم
بهر او میخوانم
من به اوای بلند
بهر او نی لبکی
را هر روز
در سر چشمه ابی روشن
مینوازم
تا جوابم بدهد
انقدر بر سر چشمه می نشینم
که خوابم ببرد
تخم مرغیست به اشکالی چند
گر دوایی بخورم
قرص خوابیست
که بینم یک چند
خواب هایی از جنس حریر
گر نمازی خوانم
بهر او میخوانم
من به اوای بلند
بهر او نی لبکی
را هر روز
در سر چشمه ابی روشن
مینوازم
تا جوابم بدهد
انقدر بر سر چشمه می نشینم
که خوابم ببرد
مزه زندگی
وقتی که مزه زندگی تلخ بود
شیرینی را فراموش کرده بودی
گویی در زندگیت هرگز
اسمانی و ابری و نسیمی نبوده است
انهمه نعمت را فراموش کرده بودی
دویدن در باغ و کشتزار پدرت را
و صدای لک لک چرخ خیاطی مادرت را
که پیراهنی از جنس مهرو محبت می دوخت
بعد تر
صاحب باغچه ای شدی
پر از گل های زیباو عطر اگین
هر کدام برنگی
ولی تو فقط سیاهی میدیدی
و تلخی را
گل های زندگیت نیز قادر نبودند
که طعم شیرینی را بیاد بیاوری
و فراموش کرده بودی شیرینی های زمان کودکیت را
نون چایی نون قندی
باقلوا
نون بادومی
اوه
چطور یادت رفته بود؟
انهمه سال انهمه یاد و خاطره
فقط سیاهی می دیدی
و دیگر هیچ
شیرینی را فراموش کرده بودی
گویی در زندگیت هرگز
اسمانی و ابری و نسیمی نبوده است
انهمه نعمت را فراموش کرده بودی
دویدن در باغ و کشتزار پدرت را
و صدای لک لک چرخ خیاطی مادرت را
که پیراهنی از جنس مهرو محبت می دوخت
بعد تر
صاحب باغچه ای شدی
پر از گل های زیباو عطر اگین
هر کدام برنگی
ولی تو فقط سیاهی میدیدی
و تلخی را
گل های زندگیت نیز قادر نبودند
که طعم شیرینی را بیاد بیاوری
و فراموش کرده بودی شیرینی های زمان کودکیت را
نون چایی نون قندی
باقلوا
نون بادومی
اوه
چطور یادت رفته بود؟
انهمه سال انهمه یاد و خاطره
فقط سیاهی می دیدی
و دیگر هیچ
زبان مهر
مهر و محبت را اگر زبانی بود
داد سخن می دادی
و گوش او را می بردی
خوب است که الکنی
و دیر زمانیست که
دیگر گوشش با تو نیست
داد سخن می دادی
و گوش او را می بردی
خوب است که الکنی
و دیر زمانیست که
دیگر گوشش با تو نیست
واحه ها
به واحه ای در سر راهت بر میخوری
توی اب ندیده
توی به سبزی نرسیده
اشک شوق می ریزی
بدرون جوی اب میپری
و سرت محکم به سنگ میخورد
نوش جانت
ای ندید بدید
توی اب ندیده
توی به سبزی نرسیده
اشک شوق می ریزی
بدرون جوی اب میپری
و سرت محکم به سنگ میخورد
نوش جانت
ای ندید بدید
اگر روزی
اگر روزی تو ایی در سرایم
اگر در نیمه شو ایی بخوابم
اگر از عطر رویت ای گل من
شمیمی تو فرستی بهر خوابم
وگر اندر زمستان در دل من
تو منقل باشی و من کرسی تو
وگر پاییز صد رنگت برایم
بیاراید دمی یک مرغزاری
درون مرغزلرت اردکی لنگ
بخواهم شد
و دیگر
نشان از من نخواهد ماند
اگر در نیمه شو ایی بخوابم
اگر از عطر رویت ای گل من
شمیمی تو فرستی بهر خوابم
وگر اندر زمستان در دل من
تو منقل باشی و من کرسی تو
وگر پاییز صد رنگت برایم
بیاراید دمی یک مرغزاری
درون مرغزلرت اردکی لنگ
بخواهم شد
و دیگر
نشان از من نخواهد ماند
می به ساغر خوبست
گل به صحرا خوبست
می به ساغر خوبست
دل بر دلداده
سر به سودا خوبست
دل به این شیدایی
سر به این سودایی
عشق با این عظمت
سر به صحرا خوبست
می به ساغر خوبست
دل بر دلداده
سر به سودا خوبست
دل به این شیدایی
سر به این سودایی
عشق با این عظمت
سر به صحرا خوبست
مهر و شوق
مهر را بهر تو تعریف خواهم کرد
شوق را بهر تو توصیف خواهم کرد
شوق بر این عظمت
مهر بر هستی
من سرودی ترانه خوان خواهم شد
و در بستر رودی خشک
جاری
انگاه مهر و شوق در رود شنا خواهند کرد
شوق را بهر تو توصیف خواهم کرد
شوق بر این عظمت
مهر بر هستی
من سرودی ترانه خوان خواهم شد
و در بستر رودی خشک
جاری
انگاه مهر و شوق در رود شنا خواهند کرد
تو بتاب
دیگر ای مهتاب
دیگر ای بحر امید
دیگر ای صبح سپید
دیگر ای لاله صحرایی من
لالایی من
تو بتاب
بدرون دل عاشق تو بتاب
دیگر ای بحر امید
دیگر ای صبح سپید
دیگر ای لاله صحرایی من
لالایی من
تو بتاب
بدرون دل عاشق تو بتاب
مهر جانان
اگر از مهر جانانم نباشد
اگر او را بمن لطفی نباشد
قسم بر بارگاه کبریایش
که در عالم مرا چشمی نباشد
اگر او را بمن لطفی نباشد
قسم بر بارگاه کبریایش
که در عالم مرا چشمی نباشد
کجایی تو
کجایی تو کجایی تو کجایی؟
خدای هستیم در بی نوایی
تو یاری ده مرا
کز دیگری هیچ
نمی خواهم اگر
تو خود نمایی
خدای هستیم در بی نوایی
تو یاری ده مرا
کز دیگری هیچ
نمی خواهم اگر
تو خود نمایی
چشم شیدا
شراب زلف پیچانت مرا کشت
نگاه چشم شیدایت بمن گفت
که تو روزی مرا در خود ببینی
در ان روزی که دیگر خود نباشی
نگاه چشم شیدایت بمن گفت
که تو روزی مرا در خود ببینی
در ان روزی که دیگر خود نباشی
مسحور
دو چشم و گوش من مسحور رویت
بجان و دل منم در ارزویت
تو چون خود را کنی از من نهانی
دل من می دود هر دم بکویت
بجان و دل منم در ارزویت
تو چون خود را کنی از من نهانی
دل من می دود هر دم بکویت
ساقی
ساقی ز می الست پیمانه بریز
مطرب ز شراب موسیقی پیمانه بنوش
جان من بی دل بکجا خواهد رفت؟
گر سر نسپارم
چه شتاب و چه گریز
مطرب ز شراب موسیقی پیمانه بنوش
جان من بی دل بکجا خواهد رفت؟
گر سر نسپارم
چه شتاب و چه گریز
شرابی از روز الست
شراب روز الست را
تو چشیدی که این چنین
در خواب هم واگویه می کنی
نامش را
تو با چشمانی اینچنین کم سو
چگونه او را می جویی؟
و با گوشهایی نیمه کر
چگونه انتظار شنیدن صدای لطیفش داری؟
با کدام حس پنجگانه ات او را
می جویی؟
مگر حس درونت کمکت کند
نا امید مشو
تو چشیدی که این چنین
در خواب هم واگویه می کنی
نامش را
تو با چشمانی اینچنین کم سو
چگونه او را می جویی؟
و با گوشهایی نیمه کر
چگونه انتظار شنیدن صدای لطیفش داری؟
با کدام حس پنجگانه ات او را
می جویی؟
مگر حس درونت کمکت کند
نا امید مشو
شکر خدا
خدا را شکر میگویم
که چون بربست او زحکمت
دری را
گشوده او ز رحمت
درب ها را
و هر روز
دلم سر سبز تر گردد
و غم
کمتر زند در
که چون بربست او زحکمت
دری را
گشوده او ز رحمت
درب ها را
و هر روز
دلم سر سبز تر گردد
و غم
کمتر زند در
نامت
نامت
بنام گل اطلسی
و یادت خاطره هزار تاک رسیده
هر وقت بیاد تو می افتم
عطر محبوبه شب
در جانم غوغا می کند
عطر پونه های صحرایی
و بوی کشتزاران
تو ای صحرا
از بید مجنونت خبر داری؟
که چه شد؟
تو ای کویر
از ستاره دنباله دارت
نشانی داری
که در کدام چاله فرو شد؟
ای کوه بوته بید مشک دامنه ات
تو را یاد چه می اندازد؟
بنام گل اطلسی
و یادت خاطره هزار تاک رسیده
هر وقت بیاد تو می افتم
عطر محبوبه شب
در جانم غوغا می کند
عطر پونه های صحرایی
و بوی کشتزاران
تو ای صحرا
از بید مجنونت خبر داری؟
که چه شد؟
تو ای کویر
از ستاره دنباله دارت
نشانی داری
که در کدام چاله فرو شد؟
ای کوه بوته بید مشک دامنه ات
تو را یاد چه می اندازد؟
همزاد
می گویی در عالم ارواح جفت بوده اند
ولی تک تک بدنیا امده اند
از اینرو همراه خود را گم کرده اند
حالا چه باید کرد؟
با دلتنگی نیافتن همزاد
با پریشان حالی تنهایی
حالا چه باید کرد؟
ولی تک تک بدنیا امده اند
از اینرو همراه خود را گم کرده اند
حالا چه باید کرد؟
با دلتنگی نیافتن همزاد
با پریشان حالی تنهایی
حالا چه باید کرد؟
تا در این دنیاییم
تا در این دنیاییم
امتحانست و عمل
هر لحظه ان کنکوریست
با ممتحنی سخت شگفت
اوراق سیاه ما را او تصحیح کند
فردا اما عملی نیست در او
بر اساس اوراق
با میانگین نمرات
حساب پس خواهیم داد
ممتحن خودش بدادمان برسد
امتحانست و عمل
هر لحظه ان کنکوریست
با ممتحنی سخت شگفت
اوراق سیاه ما را او تصحیح کند
فردا اما عملی نیست در او
بر اساس اوراق
با میانگین نمرات
حساب پس خواهیم داد
ممتحن خودش بدادمان برسد
حضرت علی(ع*)
امروز که در دنیایی
حساب کتاب نمی شوی
فقط عمل می کنی
و امتحان میشوی
فردا عملی در کار نیست
فقط حساب و کتاب
حساب کتاب نمی شوی
فقط عمل می کنی
و امتحان میشوی
فردا عملی در کار نیست
فقط حساب و کتاب
ذبل خان
مرغ روحم ذبل شده است
مرغی که انچنان محکم بسته شده بود
حالا مو لای درزش می رود
حالا به ترفند های مختلف دارد روزنه ای برای خودش می گشاید
با حیله هایی بس زیرکانه
ولی ماشین اوراقی جسم
رهایش نمی کند
نمی دانم از جانش چه می خواهد
کمی تحمل باید
مرغی که انچنان محکم بسته شده بود
حالا مو لای درزش می رود
حالا به ترفند های مختلف دارد روزنه ای برای خودش می گشاید
با حیله هایی بس زیرکانه
ولی ماشین اوراقی جسم
رهایش نمی کند
نمی دانم از جانش چه می خواهد
کمی تحمل باید
پنجشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۰۹
در دشت شقایق
می رفتم واگویه کنان
می دویدم
دلم ایینه رخسار تو بود
می دویدم در دشت
در دشت شقایق!
اواز تو را میخواندم
نه بزیر لب
با بانگ بلند
در دامنه کوه
کوه اواز مرا بر گرداند
برو ای بی دل عاشق
تو هنوزت خبری نیست ز دل
تو هنوز اول راهی
دامگه حادثه در پیش است
تا بسر منزل مقصود رسی
صد میدان در راه است
خواجه این را گفت
تو عجولی میدانم
اما تو بدان
ان شرابی نابست
در خمی با دل خوش
نرم نرمک برسد
عجله لازم نیست
با خماری تو بساز
چون سحر نزدیک است!
می دویدم
دلم ایینه رخسار تو بود
می دویدم در دشت
در دشت شقایق!
اواز تو را میخواندم
نه بزیر لب
با بانگ بلند
در دامنه کوه
کوه اواز مرا بر گرداند
برو ای بی دل عاشق
تو هنوزت خبری نیست ز دل
تو هنوز اول راهی
دامگه حادثه در پیش است
تا بسر منزل مقصود رسی
صد میدان در راه است
خواجه این را گفت
تو عجولی میدانم
اما تو بدان
ان شرابی نابست
در خمی با دل خوش
نرم نرمک برسد
عجله لازم نیست
با خماری تو بساز
چون سحر نزدیک است!
عطر سیب با بوی نفت
ای سبد هاتان پر پول
پول اوردم پول نفت بی زبان
خواهم امد
من دوباره خواهم امد
پول نفت بی زبان را من میان کرکسان تقسیم خواهم کرد
کور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ؟
زن در مانده بی کس را
وعده باغ عدن خواهم داد
من گره خواهم زد نور را با خورشید
نور از روی خودم تابان است
من سر سفره یتان
بعد از این خواهم گفت
که گذارند دو تا نان بزرگ
تا مگر یک چندی
نشنوم دیگر اواز قناری ها را
که درون قفس تنهایی
می خوانند
رهزنان را خواهم گفت
پای اهسته گذارید
قناری خواب است
من به کورش خواهم گفت
تو بخواب
چون که ما بیداریم
(با اجازه سهراب)
پول اوردم پول نفت بی زبان
خواهم امد
من دوباره خواهم امد
پول نفت بی زبان را من میان کرکسان تقسیم خواهم کرد
کور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ؟
زن در مانده بی کس را
وعده باغ عدن خواهم داد
من گره خواهم زد نور را با خورشید
نور از روی خودم تابان است
من سر سفره یتان
بعد از این خواهم گفت
که گذارند دو تا نان بزرگ
تا مگر یک چندی
نشنوم دیگر اواز قناری ها را
که درون قفس تنهایی
می خوانند
رهزنان را خواهم گفت
پای اهسته گذارید
قناری خواب است
من به کورش خواهم گفت
تو بخواب
چون که ما بیداریم
(با اجازه سهراب)
سفر های استانی
در روز باز دید از شیراز
رندان ان دیار
بر مزار سعدی
عکس ملیجک منحوس را
با این شعر اورده بودند
روی زیبای تو دیدن
در دولت بگشاید!
رندان ان دیار
بر مزار سعدی
عکس ملیجک منحوس را
با این شعر اورده بودند
روی زیبای تو دیدن
در دولت بگشاید!
روضه رضوان
شاعر گفته است
پدرم روضه رضوان بدو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من بجویی نفروشم
ای حرامیان
که همه ایه ها و سوره ها را از برید
شما مردمان مظلوم این دیار را
با میهنشان یکجا
به جویی پیش پیش فروخته اید
شما خلف ها
پدرم روضه رضوان بدو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من بجویی نفروشم
ای حرامیان
که همه ایه ها و سوره ها را از برید
شما مردمان مظلوم این دیار را
با میهنشان یکجا
به جویی پیش پیش فروخته اید
شما خلف ها
سیدین
سیدی پر ازرم کنار می رود
تا سیدی هنر مند جایش را بگیرد
ولی میترسم که جد سید ها هم نتواند
این همه پلشتی را ازین سرزمین کهن بزداید
در این روزگار پر رویی و بی شرمی
یک هنر مند یک روح لطیف
اینهمه دروغ و دغل بازی را تاب خواهد اورد؟
یکی باید از جنس زمان
تا شاید بتواند
کبره کثافت و بیشرمی دروغ
در سالیان اخیر را
با صابون رک گویی و حق طلبی
بشوید
در انصورت
صابون نایاب خواهد شد
تا سیدی هنر مند جایش را بگیرد
ولی میترسم که جد سید ها هم نتواند
این همه پلشتی را ازین سرزمین کهن بزداید
در این روزگار پر رویی و بی شرمی
یک هنر مند یک روح لطیف
اینهمه دروغ و دغل بازی را تاب خواهد اورد؟
یکی باید از جنس زمان
تا شاید بتواند
کبره کثافت و بیشرمی دروغ
در سالیان اخیر را
با صابون رک گویی و حق طلبی
بشوید
در انصورت
صابون نایاب خواهد شد
پای زشتشان پیداست
نمی دانم چه خواهد شد
نمی دانم که تا ماه دگر این کرکسان پیر
همچنان ایینه دق
پیش روی ما خواهند ماند؟
با چنگال هایی تیز
و با لبخند مصنویی
پر طاووس را بر مردمان زود باور
عرضه خواهند کرد
پای زشتشان پیداست
ولی ما همچنان خوابیم
و پیش روی خود را ما نمی بینیم
و در چاهی که انها کنده اند
باز خواهیم اوفتاد
اه بر بار دگر
نمی دانم چه خواهد شد
بر این ملک اهورایی
بدست قلدران مست قدرت!
نمی دانم چه خواهد شد
نمی دانم که تا ماه دگر این کرکسان پیر
همچنان ایینه دق
پیش روی ما خواهند ماند؟
با چنگال هایی تیز
و با لبخند مصنویی
پر طاووس را بر مردمان زود باور
عرضه خواهند کرد
پای زشتشان پیداست
ولی ما همچنان خوابیم
و پیش روی خود را ما نمی بینیم
و در چاهی که انها کنده اند
باز خواهیم اوفتاد
اه بر بار دگر
نمی دانم چه خواهد شد
بر این ملک اهورایی
بدست قلدران مست قدرت!
نمی دانم چه خواهد شد
پنجشنبه ۷ مهٔ ۲۰۰۹
سلام موئمن سلام(سر گلزایی)
موئمن در جای خودش نشسته
او جای کسی را تنگ نکرده
اما اگر کسی بگوید تو جای مرا تنگ کرده ای
یک قدم جلو تر می نشیند
ولی اگر بداند که باید سر جایش بماند
از جایش تکان نمی خورد
حتی اگر کوه ها تکان بخورند
او جای کسی را تنگ نکرده
اما اگر کسی بگوید تو جای مرا تنگ کرده ای
یک قدم جلو تر می نشیند
ولی اگر بداند که باید سر جایش بماند
از جایش تکان نمی خورد
حتی اگر کوه ها تکان بخورند
یک دو سه حرکت(از سری کتاب های دکتر سر گلزایی)
بیست و یک قانون کوچک
برای یک زندگی بزرگ
یکم هیچ چیز رایگان نیست
دوم اگر توانستی از اینجا لذت ببری
از انجا هم لذت خواهی برد
سوم هیچ چیز همه چیز نیست
چهارم فلفل نباش سیب زمینی نباش گیلاس باش
پنجم تنها با کمک دیگران می توانیم خودمان را بشناسیم
ششم در این دنیا عنصر خالص کمیاب است
هفتم هیچ کس با خود فروشی به خرسندی نرسیده است
هشتم همه چیز به همه چیز مربوط است
نهم صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
دهم هیچ چیز در زندگی ما خنثی نیست
یا مفید است یا مضر
ادامه دارد!
برای یک زندگی بزرگ
یکم هیچ چیز رایگان نیست
دوم اگر توانستی از اینجا لذت ببری
از انجا هم لذت خواهی برد
سوم هیچ چیز همه چیز نیست
چهارم فلفل نباش سیب زمینی نباش گیلاس باش
پنجم تنها با کمک دیگران می توانیم خودمان را بشناسیم
ششم در این دنیا عنصر خالص کمیاب است
هفتم هیچ کس با خود فروشی به خرسندی نرسیده است
هشتم همه چیز به همه چیز مربوط است
نهم صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
دهم هیچ چیز در زندگی ما خنثی نیست
یا مفید است یا مضر
ادامه دارد!
غبار سالیان
ما در لحظه نیستیم
غبار سالیان اجازه نمی دهد
در حال زندگی کنیم
وزش نسیم را نه در خیال و از ورای گذشته
که در حال بچشیم
انچه اساسی است بودن در لحظه است
با درس گرفتن از گذشته
و هدف داشتن برای اینده
در حالیکه برای ما انچه اساسی است
نا مرئی است
غبار سالیان اجازه نمی دهد
در حال زندگی کنیم
وزش نسیم را نه در خیال و از ورای گذشته
که در حال بچشیم
انچه اساسی است بودن در لحظه است
با درس گرفتن از گذشته
و هدف داشتن برای اینده
در حالیکه برای ما انچه اساسی است
نا مرئی است
شکوفایی
گفته اند که خلاقیت زمانی شکوفا می گردد که
از احساس ایمنی و پذیرش خود سرشار باشیم
و باز گفته اند که ما رابطی هستیم که خدا
از طریق ما خودش را اشکار می کند
و اگر سلامت باشیم
یعنی روح خیلی زنگار نگرفته باشد
ما اینه روح خداییم
سلامت یعنی احساس وجدی سوزان
احساس اسودگی
خدایا کمکمان کن تا به این حرف های قشنگی که می خوانیم
در عمل برسیم
از احساس ایمنی و پذیرش خود سرشار باشیم
و باز گفته اند که ما رابطی هستیم که خدا
از طریق ما خودش را اشکار می کند
و اگر سلامت باشیم
یعنی روح خیلی زنگار نگرفته باشد
ما اینه روح خداییم
سلامت یعنی احساس وجدی سوزان
احساس اسودگی
خدایا کمکمان کن تا به این حرف های قشنگی که می خوانیم
در عمل برسیم
زبان حال عشق
در شهر کوچک خودمان که بودم
پسری خجالتی با موهایی اشفته روی پیشانی
در صبحی افتابی
روی دیوار کهنه خانه یشان با ذغال چیزی نوشت و زود رفت
رهگذری فضول دیوار نوشت را خواند
کلونگتم
ک ل و ن گ ت م
بر وزن کلبه عمو تم
(بهت فکر می کنم گرفتارتم عاشقتم)
رهگذر فضول ما بهوای چیدن توتهای شیرین
ایستاد تا باقی ماجرا
دختری زیبا و بی الایش با چادر نماز گل گلی به بیرون سرک کشید
با دیدن ان خط شتابزده لبخندی شرمگین زد
و زود در را بست
از درون خانه صدای غرغر همراه با خانم صاحبخانه امد
با دستمالی خیس
این ور پریده ور شوریده(دلباخته شده)
هر روز یه چیزایی روی دیوار می کشه
که همسایه ها از دیدنش سرخ می شن
کار من هر روز شده پاک کردن اینا
در دلم گفتم پاک نکن
اینها زبان حال عشق است
و سرخی روی گونه ها
رنگ دلباختگی است
اینها را پاک نکن لطفا
پسری خجالتی با موهایی اشفته روی پیشانی
در صبحی افتابی
روی دیوار کهنه خانه یشان با ذغال چیزی نوشت و زود رفت
رهگذری فضول دیوار نوشت را خواند
کلونگتم
ک ل و ن گ ت م
بر وزن کلبه عمو تم
(بهت فکر می کنم گرفتارتم عاشقتم)
رهگذر فضول ما بهوای چیدن توتهای شیرین
ایستاد تا باقی ماجرا
دختری زیبا و بی الایش با چادر نماز گل گلی به بیرون سرک کشید
با دیدن ان خط شتابزده لبخندی شرمگین زد
و زود در را بست
از درون خانه صدای غرغر همراه با خانم صاحبخانه امد
با دستمالی خیس
این ور پریده ور شوریده(دلباخته شده)
هر روز یه چیزایی روی دیوار می کشه
که همسایه ها از دیدنش سرخ می شن
کار من هر روز شده پاک کردن اینا
در دلم گفتم پاک نکن
اینها زبان حال عشق است
و سرخی روی گونه ها
رنگ دلباختگی است
اینها را پاک نکن لطفا
و اما شیراز
شهر حافظ و سعدی
و باغهای جهان نما وارم
باغ هایی که نشان از بهشت موعود دارد
با عطر سکر اور بهار نارنج در
اردی بهشت
شهر عشق و صداقت
و مردمانی شوخ طبع و با احساس
هنوز زود است که در باره شیراز بنویسم
هنوز انهمه زیبایی در جانم جا نیفتاده است
و باغهای جهان نما وارم
باغ هایی که نشان از بهشت موعود دارد
با عطر سکر اور بهار نارنج در
اردی بهشت
شهر عشق و صداقت
و مردمانی شوخ طبع و با احساس
هنوز زود است که در باره شیراز بنویسم
هنوز انهمه زیبایی در جانم جا نیفتاده است
اه زاینده رود
زاینده رود
رود زاینده
از چه رو اینچنین خشکیده ای
چه بر سرت اورده اند
انهمه زیبایی کجا رفت
تو که الهام بخش ترانه هایی جانبخش بوده ای
حالا دشمنان زیبایی و خوبی و شادی
برایت مجلس ترحیم گرفته اند
و کودکان در بستر خالی تو
چاله می کنند
و بعد با خاکهای ان
گور تو را پر می کنند
اه زاینده رود
رود زاینده
از چه رو اینچنین خشکیده ای
چه بر سرت اورده اند
انهمه زیبایی کجا رفت
تو که الهام بخش ترانه هایی جانبخش بوده ای
حالا دشمنان زیبایی و خوبی و شادی
برایت مجلس ترحیم گرفته اند
و کودکان در بستر خالی تو
چاله می کنند
و بعد با خاکهای ان
گور تو را پر می کنند
اه زاینده رود
من اینجایم
من این جایم
تشنه ای تنها
نمیگویم
کویری خشک
ولی ابری که با خود مهر دارد
سایبان دارد
در اینجایی که من هستم نمی بارد
من اینجا سخت تنهایم
دمی با خود می اندیشم
خدا همراه خوب و مهربانم
بهر من کافیست
ولی اخر همیشه در کنارم نیست
گاهکی رویایکی شیرین
ازو بینم
ولی اینها برایم هیچ کافی نیست
تشنه ای تنها
نمیگویم
کویری خشک
ولی ابری که با خود مهر دارد
سایبان دارد
در اینجایی که من هستم نمی بارد
من اینجا سخت تنهایم
دمی با خود می اندیشم
خدا همراه خوب و مهربانم
بهر من کافیست
ولی اخر همیشه در کنارم نیست
گاهکی رویایکی شیرین
ازو بینم
ولی اینها برایم هیچ کافی نیست
خرد ناب
میشود از دید پرنده به زندگی نگریست
رو به پایین
یا از دید کرم خاکی
رو به بالا
زاویه دید متفاوت است
کرم خاکی ریشه ها را میبیند
و افق دیدش حداکثر تا ساقه است
پرنده سر شاخه ها را میبیند
و از ریشه ها غافل است
خرد ناب جمع پرنده و کرم خاکی است
رو به پایین
یا از دید کرم خاکی
رو به بالا
زاویه دید متفاوت است
کرم خاکی ریشه ها را میبیند
و افق دیدش حداکثر تا ساقه است
پرنده سر شاخه ها را میبیند
و از ریشه ها غافل است
خرد ناب جمع پرنده و کرم خاکی است
دوشنبه ۴ مهٔ ۲۰۰۹
پیتزای خیالی
در ذهنم خمیر درست می کنم
مثل سال های کودکی
ورزشان میدهم
گلوله شان میکنم
و پهنشان
بعد روی ان پیاز میریزم و سبزی کوهی
انرا در تنوری خیالی میگذارم
تا خوب ور بیاید و بپزد
انگاه پیتزای خیالیم را
به کوچه می برم و با رهگذران قسمت می کنم
مثل سال های کودکی
ورزشان میدهم
گلوله شان میکنم
و پهنشان
بعد روی ان پیاز میریزم و سبزی کوهی
انرا در تنوری خیالی میگذارم
تا خوب ور بیاید و بپزد
انگاه پیتزای خیالیم را
به کوچه می برم و با رهگذران قسمت می کنم
یکشنبه ۳ مهٔ ۲۰۰۹
توان پرسید
توان پرسید
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
توان پرسید
کجا هستند بی نامان
که در هر کوی و هر برزن
سراغ از من نمی گیرند
من دیوانه از این روز و این شبها
من تنها
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
توان پرسید
کجا هستند بی نامان
که در هر کوی و هر برزن
سراغ از من نمی گیرند
من دیوانه از این روز و این شبها
من تنها
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
مرغ ور پریده
مرغی که به قفس عادت کرد
اگر در بگشایید
دو باره به ان بر می گردد
اما قفس ها با هم توفیر میکنند
حالا دوست داری او
تو را در قفس کند
رامت کند توی وحشی را
با خود می گویی
تو همچون خورشیدی بدرونم بتاب
مرا با خودت ببر
به کوه اگر بردی
بره ای خواهم شد بدنبالت
بصحرا اگر بردی
اهویی با چشمانی نگران
نکند رو ازو بگردانی
ترا دنبال خواهم کرد
فقط بدریایم مبر
از ان رو که میترسم
موجی شوم
و خود تو گردم
بی انتها
بی مرز
در انصورت برای سالهایی که از دست داده ام
خواهم گریست
اگر در بگشایید
دو باره به ان بر می گردد
اما قفس ها با هم توفیر میکنند
حالا دوست داری او
تو را در قفس کند
رامت کند توی وحشی را
با خود می گویی
تو همچون خورشیدی بدرونم بتاب
مرا با خودت ببر
به کوه اگر بردی
بره ای خواهم شد بدنبالت
بصحرا اگر بردی
اهویی با چشمانی نگران
نکند رو ازو بگردانی
ترا دنبال خواهم کرد
فقط بدریایم مبر
از ان رو که میترسم
موجی شوم
و خود تو گردم
بی انتها
بی مرز
در انصورت برای سالهایی که از دست داده ام
خواهم گریست
توت خور غر غرو
توی وحشی را سالیان متمادی رام کرده بودند
اهلی شده بودی
نا جور مانند همه اهلی ها
به هیچکس نه نمی گفتی
با خودت قهر بودی
و از خودت بدت می امد
زمانی رسید که دیگر خودت را نمی شناختی
انگاه بود که افسارت را پاره کردی
خود واقعیت بدر و دیوار میزد
تا از این تن اهلی شده برهد
من از من میگریخت
تا خودش را نجات دهد
مانند نوای موسیقی که در چاهی عمیق نواخته شود
من دوست داشت ملودی زیبایی باشد
در صحراها و کوه ها
اهلی شده بودی
نا جور مانند همه اهلی ها
به هیچکس نه نمی گفتی
با خودت قهر بودی
و از خودت بدت می امد
زمانی رسید که دیگر خودت را نمی شناختی
انگاه بود که افسارت را پاره کردی
خود واقعیت بدر و دیوار میزد
تا از این تن اهلی شده برهد
من از من میگریخت
تا خودش را نجات دهد
مانند نوای موسیقی که در چاهی عمیق نواخته شود
من دوست داشت ملودی زیبایی باشد
در صحراها و کوه ها
زمانی برای هیچ
من وقت و زمانی را برای هیچ صرف کرده ام
هیچ ها را روی کولم گرفته بودم
و در خیابانهایی دویده ام
که به کوچه های بن بست راه می برده است
به هیچ مهر ورزیده
و دل سپرده بودم
که هیچ را میشود از هیچی در اورد
ولی خیلی دیر فهمیدم
که نمیشود
هیچ ها خیابانهایی یکطرفه اند
که فقط بخودشان راه می برند
هیچ ها را روی کولم گرفته بودم
و در خیابانهایی دویده ام
که به کوچه های بن بست راه می برده است
به هیچ مهر ورزیده
و دل سپرده بودم
که هیچ را میشود از هیچی در اورد
ولی خیلی دیر فهمیدم
که نمیشود
هیچ ها خیابانهایی یکطرفه اند
که فقط بخودشان راه می برند
باز گشت
گاهی وقت ها
خودم را میبینم
که پیش خودم باز گشته ام
پشت درم
خودم و سایه ام با هم
کمی پا به پا می کنم
در می زنم
کسی در را برویم باز میکند
مانند عطری از خاطره ای دور
که انگار بچشمم اشنا می اید
رویش را میبوسم
و به افتاب تازه بر امده
سلام میکنم
خودم را میبینم
که پیش خودم باز گشته ام
پشت درم
خودم و سایه ام با هم
کمی پا به پا می کنم
در می زنم
کسی در را برویم باز میکند
مانند عطری از خاطره ای دور
که انگار بچشمم اشنا می اید
رویش را میبوسم
و به افتاب تازه بر امده
سلام میکنم
کوه و در و دشت
در اینجا در ده و کوه و در و دشت
میان باغ های نخل و نارنج
ادمی تازه زاده شده است
با هر نفس کشیدنی در این هوای پاک
یک قرص فلوکستین از جیره روزانه اش کمتر می خورد
بااواز هر پرنده ای
یکقرص خواب اور کمتر
در گذر ابر ها بر روی اسمان پاک
و پرواز کبوتر های شادمان
اموپرازولش را نصف میکند
از ان رو که
خوردن ماست و نعنای بدین عطر و بو
و دیدن ادم های ساده و خوش رو
برای هضم شدن کمکی نمی خواهند
ولی دکتر هشدارم داده است
فکر فردا را هم بکن
دو باره به شهر بر خواهی گشت
و دو باره غذا سر دلت خواهد ماند
دو باره باید ادم های عبوس و شتابزده را ببینی
و دو باره دلتنگی و روز مرگی و دوری دوستانت
قرص ها را بخور برای روز مبادا
میان باغ های نخل و نارنج
ادمی تازه زاده شده است
با هر نفس کشیدنی در این هوای پاک
یک قرص فلوکستین از جیره روزانه اش کمتر می خورد
بااواز هر پرنده ای
یکقرص خواب اور کمتر
در گذر ابر ها بر روی اسمان پاک
و پرواز کبوتر های شادمان
اموپرازولش را نصف میکند
از ان رو که
خوردن ماست و نعنای بدین عطر و بو
و دیدن ادم های ساده و خوش رو
برای هضم شدن کمکی نمی خواهند
ولی دکتر هشدارم داده است
فکر فردا را هم بکن
دو باره به شهر بر خواهی گشت
و دو باره غذا سر دلت خواهد ماند
دو باره باید ادم های عبوس و شتابزده را ببینی
و دو باره دلتنگی و روز مرگی و دوری دوستانت
قرص ها را بخور برای روز مبادا
خر گمشده من
گاهی صدای خروسی و قد قد مرغی که جوابش میدهد
و صدای خری از دور دست
دردلم به او می گویم
صدایت خر گمشده من
دوست قدیمیم
غمگین است
از دوری منست؟
ولی منهم دیگر مثل ان سالها چالاک نیستم
که با یک فرا خوان بنزدت بشتابم
برایم از دور بخوان
من در میان علف ها و تو در آخورت !
بخوان
به اواز دل نوازت گوش میدهم
دمی بعد
با اواز پرنده ای که مرا میخواند
به خانه بر می گردم
چون در میان اینهمه دوست دار
دیوانه تر خواهم شد
اگر بیشتر بمانم
و صدای خری از دور دست
دردلم به او می گویم
صدایت خر گمشده من
دوست قدیمیم
غمگین است
از دوری منست؟
ولی منهم دیگر مثل ان سالها چالاک نیستم
که با یک فرا خوان بنزدت بشتابم
برایم از دور بخوان
من در میان علف ها و تو در آخورت !
بخوان
به اواز دل نوازت گوش میدهم
دمی بعد
با اواز پرنده ای که مرا میخواند
به خانه بر می گردم
چون در میان اینهمه دوست دار
دیوانه تر خواهم شد
اگر بیشتر بمانم
خواب گندم زار
خوابیده بودم در میان گندم ها
و داشتم از دست نسیم و وز وز مگس های باقالی
و صدای دور دست بلبلی بحالت خلسه می رفتم که
مورچه هایی ریز از جانم بالا امدند
نیشم زدند
در دلم گفتم اینها هم ایات الاهی هستند
به خلسه ات ادامه بده
ولی وقتی ایات الاهی از سر و کولم بالا رفتند
خلسه تمام شد
نشستم و به زنبوری که به مورچه ها چشم غره میرفت
گفتم تو هم میتوانی نیشت را در جانم فرو بری
همه شما را با هم دوست دارم
و داشتم از دست نسیم و وز وز مگس های باقالی
و صدای دور دست بلبلی بحالت خلسه می رفتم که
مورچه هایی ریز از جانم بالا امدند
نیشم زدند
در دلم گفتم اینها هم ایات الاهی هستند
به خلسه ات ادامه بده
ولی وقتی ایات الاهی از سر و کولم بالا رفتند
خلسه تمام شد
نشستم و به زنبوری که به مورچه ها چشم غره میرفت
گفتم تو هم میتوانی نیشت را در جانم فرو بری
همه شما را با هم دوست دارم
شکوه علف زار
امروز به دیدن دوستانم رفته بودم
ولی چه حیف
قبلا دو سال پیش بقول ما در یک جیغ از خانه به صحرا می شدیم
ولی اکنون باید مسافتی از میان اجر و سیمان برویم
تا به دلدار رسیم
در میان گندم زارهای نیمه رس راه رفتم
رقص گندم ها را در وزش نسیم تماشا کردم
واحه هایی در سر راه دیدم
از چند درخت نخل و نارنج
با جوی ابی در کنارشان
بهشتی کوچک
در میان گندم ها و در جویی پر از علف خوابیدم
خورشید را از میان جوانه های گندم دیدم
علف ها در کنار مزارع روییده بودند
و من شکوه علف زار و گندم زار را
یکجا تماشا کردم
سکوت سکوت و تنها صدای باد در میان سبزه ها
شکوه
خدا
عظمت
ولی چه حیف
قبلا دو سال پیش بقول ما در یک جیغ از خانه به صحرا می شدیم
ولی اکنون باید مسافتی از میان اجر و سیمان برویم
تا به دلدار رسیم
در میان گندم زارهای نیمه رس راه رفتم
رقص گندم ها را در وزش نسیم تماشا کردم
واحه هایی در سر راه دیدم
از چند درخت نخل و نارنج
با جوی ابی در کنارشان
بهشتی کوچک
در میان گندم ها و در جویی پر از علف خوابیدم
خورشید را از میان جوانه های گندم دیدم
علف ها در کنار مزارع روییده بودند
و من شکوه علف زار و گندم زار را
یکجا تماشا کردم
سکوت سکوت و تنها صدای باد در میان سبزه ها
شکوه
خدا
عظمت
وسوسه توت
توت های شیرین تازه رسیده
در این شهر دور افتاده
وسوسه می کنند
در کوچه باغ ها که راه میروم
توت های سفید و شاه توت ها
مرا به قانون شکنی وادار می کنند
گناه کبیره
زنی که باید فقط به نوک کفشهایش نگاه کند
تا به خانه برسد
توت رسیده بر سر شاخه ها دیده
و گناه بزرگتر و نا بخشودنی
ای داد
توت ها را هم چیده و خورده
چکنم دست خودم نیست
خوابهای من اینجا تعبیر می شوند
همیشه خواب توت شیرین میدیده ام
که خودم از درخت می چینم
چه دوره زمانه ای شده
در مللا عام
یک زن؟
این را زنی میگوید و زود بداخل خانه اش میرود
و در را و چشم هایش را می بندد
و اینهمه در کوچه باغهای تنهایی است که
گنجشکها هستند و البته خروسی نیز در دور دست
قوقولی قوقو می کند
در این شهر دور افتاده
وسوسه می کنند
در کوچه باغ ها که راه میروم
توت های سفید و شاه توت ها
مرا به قانون شکنی وادار می کنند
گناه کبیره
زنی که باید فقط به نوک کفشهایش نگاه کند
تا به خانه برسد
توت رسیده بر سر شاخه ها دیده
و گناه بزرگتر و نا بخشودنی
ای داد
توت ها را هم چیده و خورده
چکنم دست خودم نیست
خوابهای من اینجا تعبیر می شوند
همیشه خواب توت شیرین میدیده ام
که خودم از درخت می چینم
چه دوره زمانه ای شده
در مللا عام
یک زن؟
این را زنی میگوید و زود بداخل خانه اش میرود
و در را و چشم هایش را می بندد
و اینهمه در کوچه باغهای تنهایی است که
گنجشکها هستند و البته خروسی نیز در دور دست
قوقولی قوقو می کند
شنبه ۲ مهٔ ۲۰۰۹
خوش بحالش
نمی دانم از کدام شاعر است این
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا هیچ میاموز بجز عشق
خوش بحالش
پدری چنین داشتن
که فرزندش را هدیه ای چنین داده
که عشق را می شناخته
که پاس فرزند را و عشق را با خرد مندی نگه داشته است
حالا تکلیف کسانی که چنین پدری و چنین استادی و چنین عشقی را
نداشته و تجربه نکرده اند
چیست؟
بکجا شکایت کنند؟
از خود عشق طلب عشق کردن؟
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا هیچ میاموز بجز عشق
خوش بحالش
پدری چنین داشتن
که فرزندش را هدیه ای چنین داده
که عشق را می شناخته
که پاس فرزند را و عشق را با خرد مندی نگه داشته است
حالا تکلیف کسانی که چنین پدری و چنین استادی و چنین عشقی را
نداشته و تجربه نکرده اند
چیست؟
بکجا شکایت کنند؟
از خود عشق طلب عشق کردن؟
جوانی کجایی
امروز از جلو خانه کودکی و جوانیمان گذارم افتاد
مسجد قدیمی جلو خانه مان پدرم را بیادم اورد
هشتی جلو خانه و بیرونی کنارش و سراچه
مهم ترین مکان ان دوران
برای بازی های تمام نشدنی ما
و نترسیدن از اجنه
و بلکه باستقبالشان رفتن
بجای همه اینها
حالا مغازه است و قصابی و بوتیک
جایی که با خواهرم ظهر های داغ تابستان
از گل رس
دیگ و پاس و استکان وملاقه می ساختیم
حالا حلبی فروشی شده است
یک دم همه ان اسباب زندگیمان را دیدم
که در افتاب چیده بودیم
و حالا خشک شده بود
اماده استفاده
سراب را ول کردم و به ان طرف خیابان رفتم
سرک کشیدم
درخت های با وفای جوان ان سال ها
اشنایان قدیمی
هنوز بودند کهنسال و سبز
با انها سلام و علیکی کردم
سر شاخه هایشان را تکان دادند
و هر دو افسوس خوردیم که
نمی توانیم مانند گذشته
همدیگر را در اغوش کشیم
مسجد قدیمی جلو خانه مان پدرم را بیادم اورد
هشتی جلو خانه و بیرونی کنارش و سراچه
مهم ترین مکان ان دوران
برای بازی های تمام نشدنی ما
و نترسیدن از اجنه
و بلکه باستقبالشان رفتن
بجای همه اینها
حالا مغازه است و قصابی و بوتیک
جایی که با خواهرم ظهر های داغ تابستان
از گل رس
دیگ و پاس و استکان وملاقه می ساختیم
حالا حلبی فروشی شده است
یک دم همه ان اسباب زندگیمان را دیدم
که در افتاب چیده بودیم
و حالا خشک شده بود
اماده استفاده
سراب را ول کردم و به ان طرف خیابان رفتم
سرک کشیدم
درخت های با وفای جوان ان سال ها
اشنایان قدیمی
هنوز بودند کهنسال و سبز
با انها سلام و علیکی کردم
سر شاخه هایشان را تکان دادند
و هر دو افسوس خوردیم که
نمی توانیم مانند گذشته
همدیگر را در اغوش کشیم
پیر بازیگوش
کودک درونم بقول امروزی ها
بچه مانده است
با بچه ها که هستیم
من زود تر از همه از درخت ها بالا میروم
و در مسابقه دو می دوم
پا به پای انها
خاک بازی را دوست دارم
و یک قل دو قل را
توشله های کودکیم
بهمان براقی است
بی مهابا بدرون جویهای اب میپرم
و از قایم موشک بازی با نوه ام لذت می برم
خرش می شوم و روی پشتم راهش می برم
و او مرا دوست دارد
چون تقریبا همسن هستیم
بچه مانده است
با بچه ها که هستیم
من زود تر از همه از درخت ها بالا میروم
و در مسابقه دو می دوم
پا به پای انها
خاک بازی را دوست دارم
و یک قل دو قل را
توشله های کودکیم
بهمان براقی است
بی مهابا بدرون جویهای اب میپرم
و از قایم موشک بازی با نوه ام لذت می برم
خرش می شوم و روی پشتم راهش می برم
و او مرا دوست دارد
چون تقریبا همسن هستیم
من نیز حیرانم
من از تو لبریزم
من از تو سر شارم
بکوی من ایدوست
اگر تو می ایی
نشانه ای از او
برای من داری؟
صدای قمری ها
چه چه بلبل ها
ستاره های کویر
مزارع گندم
نسیم جان پرور
شمیم این گلها
من از تو ای خدای کویر
من از تو ای هستی
فقط گلی خوشبو
فقط نگاهی گرم
فقط نسیمی
فقط شمیمی
در انتظارم
ولی چگونه؟
من نیز حیرانم
خودم نمی دانم
من از تو سر شارم
بکوی من ایدوست
اگر تو می ایی
نشانه ای از او
برای من داری؟
صدای قمری ها
چه چه بلبل ها
ستاره های کویر
مزارع گندم
نسیم جان پرور
شمیم این گلها
من از تو ای خدای کویر
من از تو ای هستی
فقط گلی خوشبو
فقط نگاهی گرم
فقط نسیمی
فقط شمیمی
در انتظارم
ولی چگونه؟
من نیز حیرانم
خودم نمی دانم
رسم شهر ما
در شهر ما رسم بوده
بچه هائی که در فصل بهار بدنیا می امده اند
را زیر پرده ای از گل پرهای محمدی می خوابانده اند
و جشنی برایش می گرفته اند
شاید مرا نیز
که در اول تیر بدنیا امده ام
جزء بهاری ها حساب کرده
و برویم پر گل محمدی ریخته اند
من اکنون بدوران نو زادیم بر گشته ام
گل های کودکیم حالا در اردی بهشت
یکی یکی باز می شوند
گل محمدی
گل سرخ اتشی
گل عطری و لاله وحشی
هر کدام با عطری اینقدر نزدیک
ولی اینقدر دور
بچه هائی که در فصل بهار بدنیا می امده اند
را زیر پرده ای از گل پرهای محمدی می خوابانده اند
و جشنی برایش می گرفته اند
شاید مرا نیز
که در اول تیر بدنیا امده ام
جزء بهاری ها حساب کرده
و برویم پر گل محمدی ریخته اند
من اکنون بدوران نو زادیم بر گشته ام
گل های کودکیم حالا در اردی بهشت
یکی یکی باز می شوند
گل محمدی
گل سرخ اتشی
گل عطری و لاله وحشی
هر کدام با عطری اینقدر نزدیک
ولی اینقدر دور
پو نه های صحرائی
همراه با پونه های صحرائی
گل محمدی پیش رس برایمان اورده اند
عطر این گل چنانم کرده است
که قدهی از برای اهلش
در گوشه ای از خانه عطر بها رنارنج
ما را بسوی خود می خواند
در اینگونه مواقع
نمی دانم از جان خدا چه می خواهم
صدایش میکنم
شاید او را در عطر گل محمدی
و در پونه های صحرائی بیابم
این عطر ها
مرا از او سر شار می کنند
گل محمدی پیش رس برایمان اورده اند
عطر این گل چنانم کرده است
که قدهی از برای اهلش
در گوشه ای از خانه عطر بها رنارنج
ما را بسوی خود می خواند
در اینگونه مواقع
نمی دانم از جان خدا چه می خواهم
صدایش میکنم
شاید او را در عطر گل محمدی
و در پونه های صحرائی بیابم
این عطر ها
مرا از او سر شار می کنند
تو را کجا بیابم
مهری بس عمیق
مهری مادرانه
یا از جنس تفقدی مردانه
محبتی بی کران
به عمق هستی
و به زیبائی گل انار
دلی سرشار
با عشقی بی پایان
در میان است
تو کجا غیبت می زند
تو را کجا غیر از قلبم بیابم
و از که ادرست را بپرسم
کدامین نگاه به محبت بی پایان من
جواب خواهد داد؟
ای خدا
ای هستی
مهری مادرانه
یا از جنس تفقدی مردانه
محبتی بی کران
به عمق هستی
و به زیبائی گل انار
دلی سرشار
با عشقی بی پایان
در میان است
تو کجا غیبت می زند
تو را کجا غیر از قلبم بیابم
و از که ادرست را بپرسم
کدامین نگاه به محبت بی پایان من
جواب خواهد داد؟
ای خدا
ای هستی
در عطر یاس ها
دلم برایت تنگ شده است
آرام جانم
دلم برایت تنگ شده است
سرو روانم
ملودی زیبای هستیم
تمام روز تو را زمزمه می کنم
چه با ذکر سبحان اله
و چه با زمزمه می و مستی
در حافظ تو را می جویم
و در مولانا نیز
تو را در پرواز کبوترها
در برگ گل محمدی
در عطر یاس ها
و بنفشه ها
می بویم
گل هستی من
رنگین کمانی است
از رنگ های نا یاب
مثل یادیست یا خاطره ای
می اید و زود
قبل از اینکه ببینمش
می رود
دلم برایش تنگ شده است
آرام جانم
دلم برایت تنگ شده است
سرو روانم
ملودی زیبای هستیم
تمام روز تو را زمزمه می کنم
چه با ذکر سبحان اله
و چه با زمزمه می و مستی
در حافظ تو را می جویم
و در مولانا نیز
تو را در پرواز کبوترها
در برگ گل محمدی
در عطر یاس ها
و بنفشه ها
می بویم
گل هستی من
رنگین کمانی است
از رنگ های نا یاب
مثل یادیست یا خاطره ای
می اید و زود
قبل از اینکه ببینمش
می رود
دلم برایش تنگ شده است
ان سفر کرده
ان سفر کرده ان عزیز
همیشه هست
استکان کمر باریک چای
مرا بیاد او می اندازد
و سفره بی نمکدان
حضورش همه جا هست
و گاهی که نیست
حضور فیزیکیش
و نبودنش است که ما را دلتنگ میکند
ولی ما اشک هایمان را قورت می دهیم
از انرو که خودش همیشه خندان بود
و شادی را بیشتر دوست داشت
روحش شاد
همیشه هست
استکان کمر باریک چای
مرا بیاد او می اندازد
و سفره بی نمکدان
حضورش همه جا هست
و گاهی که نیست
حضور فیزیکیش
و نبودنش است که ما را دلتنگ میکند
ولی ما اشک هایمان را قورت می دهیم
از انرو که خودش همیشه خندان بود
و شادی را بیشتر دوست داشت
روحش شاد
تمام یادهای خوب بگذشته
نمی دانم که خوشحالم و یا غمگین
ولی حال خوشی دارم!
گذار ابر ها را بعد باران بهاری
و گلهای انار بعد باران
را تماشا کرده ام
امروز بعد از ظهر
تمام یادهای خوب بگذشته
دو باره زنده گشته
دائیم همراه خوب و مهربانم
نیست دیگر لیک
خاطرات او تمام روز همراه منست
اینجا
ولی حال خوشی دارم!
گذار ابر ها را بعد باران بهاری
و گلهای انار بعد باران
را تماشا کرده ام
امروز بعد از ظهر
تمام یادهای خوب بگذشته
دو باره زنده گشته
دائیم همراه خوب و مهربانم
نیست دیگر لیک
خاطرات او تمام روز همراه منست
اینجا
اشتراک در:
پیامها (Atom)